به نام خداوند بخشنده مهربان
در روايات معصومين و دستورات بزرگان، همواره توصيه به دعا كردن شده كه دعا در هر شرايط زماني و مكاني و روحي افراد امكان پذير و مؤثر است، امّا برخي از زمانها و مكانها با توجه به اهميت آنها، جهت استجابت دعا تأثير خاصي دارند و خداوند برخي از زمانها و مكانها را نسبت به ديگر مكانها و زمانها فضيلت و برتري داده است؛ مانند برتري شهر مكّه نسبت به ديگر سرزمينها و فضيلت شب قدر نسبت به هزار ماه. خداوند اين فضيلتها را براي آن قرار داده تا انسان بتواند با استفاده از آنها هرچه بهتر و بيشتر به خداوند تقرّب جويد.
مسجد: درباره فضيلت مسجد نسبت به ساير مكانها، امام صادق (ع) ميفرمايند: "رسول خدا (ص) از جبرئيل پرسيد : چه مكاني نزد خدا محبوبتر است ؟" جبرئيل فرمود :"مساجد، و محبوبترين مردمِ اهل مسجد كسي است كه اول از همه داخل مسجد شود و آخر از همه خارج شود."
دعا ؛ در مكان محبوب خدا به اجابت نزديكتر است، چنانكه امام باقر (ع) وقتي حاجتي داشت به مسجد ميرفت و دعا ميكرد.
مسجد كوفه: اين مسجد مكاني است كه سالكان و عارفانِ بسياري با عبادت در آنجا، خود را به درجات بلند عرفاني رساندند. مسجدي است كه به فرموده امام صادق (ع) هزار نبي و هزار وصي در آن نماز گزاردهاند و علماي بزرگ شيعه عملاً فضيلت اين مسجد و تأثير دعا و مناجات در آن را ثابت كردهاند.
مكّه: مكّه از ابتداي خلقت ، سرزمين برگزيده خداوند بوده است. براي همين خانه خدا در آن مكان مقدّس بنا شده است و خداوند به درخواست حضرت ابراهيم (ع) ، مكّه را شهري امن براي ساكنان آن قرار داده است(سوره مباركه بقره ، آيه 126) و به خاطر فضيلتي كه دارد ، داراي احكام ويژهاي است و اين فضيلت باعث استجابت دعا ميشود ؛ چنانكه امام رضا (ع) در حاليكه اشاره به مكّه و كوههاي اطراف ميكرد، فرمود: "كسي در آن كوهها توقف نميكند مگر اينكه دعايش مستجاب ميشود لاكن دعاي مؤمن در آخرتش اجابت ميشود و دعاي كافر در دنيايش."
مسجد النبي: همانگونه كه مساجد نسبت به ساير اماكن برتري دارند، در ميان مساجد نيز برخي از آنها نسبت به برخي ديگر برترند. از امام صادق (ع) روايت است كه :
"رسول اكرم (ص) فرمود :نماز در مسجد من برابر است با هزار نماز در مساجد ديگر غير از مسجد الحرام."
حرم امام حسين (ع): امام صادق (ع) ميفرمايند:
"خداوند در روي زمين مكانهايي دارد كه دعا در آنها مستجاب ميشود و حرم امام حسين (ع) يكي از اين اماكن است".
سرزمين عرفات: امير مؤمنان حضرت علي (ع) ميفرمايند:
"رسول خدا (ص) در حجة الوداع فرمود : روز عرفه هنگام عصر، خداوند به سبب اهل موقف عرفات، مباهات ميكند و به ملائكه ميفرمايد: به بندگانم نگاه كنيد كه از اطراف عالم با تحمّل سختي به اينجا آمدهاند. آيا ميدانيد از من چه ميخواهند؟ ملائكه گويند :درخواست بخشش و مغفرت ميكنند .خداوند ميفرمايد:گواه باشيد كه آنها را بخشيدم".
مرجع : سایت اندیشه قم
به نام خداوند بخشنده مهربان
زمانهاي دعا به دو نوع تقسيم ميشوند:
الف - زمانهاي نامتعين و نسبي كه در هر ساعت از شبانه روز مي تواند پيش بيايد و بستگي به اعمال خود شخص يا حوادث پيرامون دارد.
ب - زمانهاي متعين و خاص كه از طرف شارع معين شده است.
زمانهاي نامتعين
بعد از نماز : بهترين وسيله تقرّب به خدا، نماز است كه پيامبر آن را "محراج مؤمن" ناميده است و اين از بهترين اوقات دعاست. امام باقر (ع) ميفرمايند : دعا بعد از نماز ، از نماز مستحبي بهتر است.
پيامبر اسلام (ص) ميفرمايند:
هنگام ظهر همه چيز پروردگار را تسبيح ميكنند، پس خداوند در آن ساعت امر به نماز كرد و آن ساعتي است كه درهاي آسمان گشوده است و بسته نخواهد شد تا بعداز نمازظهر و در آن ساعت دعا مستجاب ميشود.
و از امام صادق (ع) روايت است كه:
وقتي پدرم ميخواست حاجتي طلب كند هنگام ظهر آن را طلب ميكرد.
هنگام قرائت قرآن: تلاوت قرآن، گوش دادن به سخنان خداوند متعال است و خداوند كريم تر از آن است كه در مقابل به سخن بنده خود توجه نكند. اميرمؤمنان (ع) توصيه به دعا در چهار وقت ميفرمايند كه يكي از آنها هنگام تلاوت قرآن است.
دعا قبل از بلا: انسان بايد هميشه پروردگار خود را به ياد داشته باشد و با توكل بر او همه كارهاي خود را انجام دهد. اما معمولاً انسان در وقت راحتي خدا را فراموش ميكند و در حال سختي و ناچاري به ياد او ميافتد مثل اينكه خدا فقط خداي سختيها و مشكلات است در حاليكه در راحتيها به ياد خدا بودن، باعث جلب توجه خداوند در سختيها ميشود.
امام صادق (ع) ميفرمايند :
كسي كه قبل از نزول بلا دعا كند، هنگام بلا دعايش مستجاب ميشود و به آسمان ميرود و ملائكه گويند اين صدا آشناست و كسي كه قبل از گرفتاري و بلا دعا نكند، دعايش هنگام بلا مستجاب نميشود و ملائكه گويند اين صدا را نمي شناسيم.
زمانهاي متعين
چهار وقت روز : امام صادق (ع) ميفرمايند:
دعا در چهار وقت به اجابت ميرسد : قبل از اذان صبح، بعد از طلوع فجر، بعدازظهر و بعد از مغرب. دعا در هر يك از اين چهار وقت در امر خاصي تأثير بيشتري دارد.
چنانكه امام صادق (ع) ميفرمايند:
بعد از طلوع فجر تا طلوع خورشيد مخصوص تقسيم رزق و روزي است.
روز جمعه: حضرت علي (ع) ميفرمايند:
روز جمعه بر درگاه خدا تضرّع و بسيار دعا كنيد و از خداوند طلب بخشش و رحمت كنيد.خداوند در اين روز دعاي هر مؤمني را اجابت ميكند.
و امام صادق و يا امام باقر (ع) ميفرمايند:
گاهي بنده مؤمن از خداوند حاجتي طلب ميكند و خداوند برآوردن حاجت او را تا روز جمعه به تأخيري مياندازد.
شب عيد قربان و اول ماه رجب: امير مؤمنان حضرت علي (ع) ميفرمايند:
من تعجّب ميكنم از كسي كه در چهار شب از سال، فارغ از عبادت باشد: شب عيد فطر، شب عيد قربان، شب نيمه شعبان و شب اول ماه رجب.
روز عرفه: امام سجّاد (ع) ميفرمايند:
عصر روز عرفه خداوند ملائك را به آسمان دنيا نازل ميكند و به آنان ميفرمايد : به بندگانم نگاه كنيد كه با سختي و زحمت به سوي من آمده اند و به آنان پيام فرستاده ام كه مرا بخوانيد و از من درخواست كنيد من شما ملائك را شاهد ميگيرم كه همين امروز دعاي آنان را اجابت كنم.
نيمه شعبان: شب نيمه شعبان از شبهاي بافضيلت سال است كه با ولادت امام زمان(عج) بر فضل و بركت آن افزوده شد. امام صادق (ع) ميفرمايد:
پدرم فرمود:اين شب، بعد از شب قدر برترين شب سال است. در اين شب خداوند از روي فضل و كرم به مردم نظر ميكند و بندگان خود را ميبخشد . پس در اين شب براي رسيدن به خدا بسيار تلاش كنيد و اين شبي است كه خداوند بر خود فرض كرده كه دعا كنندهاي را نا اميد برنگرداند مادامي كه معصيت و گناه طلب نكند .
امام رضا (ع) در فضيلت اين شب فرمودند:
شبي است كه خداوند بندگان خود را از آتش ميرهاند و گناهان بزرگ را ميبخشد. پدرم ميفرمود : دعا در اين شب مستجاب است و سيره معصومين (ع) شب زندهداري و مناجات در اين شب بوده است.
چنانكه امام سجاد (ع) اين شب را سه قسم ميكرد:
قسمتي را نماز ميخواند، قسمتي را دعا ميكرد و اهل خانه آمين ميگفتند سپس استغفار ميكرد و از خدا بهشت طلب ميكرد و اين كار تا طلوع فجر ادامه داشت.
شب عيد فطر: يك ماه مهماني خدا و دوري انسان از بسياري از گناهان و تابيدن نور الهي بر دل بندگان در شبهاي قدر انسان را به خالق خود نزديك ميكند و اين از بهترين اوقات دعاست.
در اين شب پاداش عمل يك ماه بندگان داده ميشود. پيامبراسلام (ص) ميفرمايند:
وقتي شب عيدفطر فرا ميرسد- كه به آن شب پاداش گويند - خداوند اجر عاملين را ميدهد ولي بدون حساب.در اين حال دعا ميتواند باعث جلب رضايت الهي و دريافت پاداش بيشتر شود.
از امام رضا (ع) روايت است :
در سه شب روزيها و مرگها و مقدّرات يك سال تقسيم ميشود. شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان، نيمه شعبان و شب عيد فطر.
ماه مبارك رمضان: ماه مبارك رمضان، ماه رحمت خداست كه درهاي بهشت باز و درهاي جهنم بسته است. ماهي است كه خداوند بركات خود را بر بندگان نازل ميكند و همه آنان را مهمان سفره فضل و كرم خويش مينمايد و ميزبان هر چه در توان دارد مهمان خود را شاد و راضي نگه ميدارد و برآوردن تقاضاي مهمان را بر خود وظيفه ميداند.
بنابراين ماه مبارك رمضان از بهترين فرصتهاي طلب حاجت از خداوند متعال است.
امير مؤمنان حضرت علي (ع) ميفرمايند: در ماه مبارك رمضان بسيار دعا كنيد.
و رسول خدا (ص) ميفرمايند: دعا در ماه رمضان مقبول است.
شب قدر: امام صادق (ع) ميفرمايند: شب قدر، قلب ماه رمضان است.شبي است كه از هزار ماه بهتر است و به بيان امام صادق (ع) :شبي كه عمل در آن بهتر است از عمل در هزار ماهي كه شب قدر در آن نباشد.
دعا در اين شب به سبب فضيلتي كه دارد هم به اجابت نزديكتر است و هم ميتواند سرنوشت يك سال انسان را با خير و عافيت رقم زند ؛ چنانكه امام باقر (ع) ميفرمايند:
در شب قدر همه مسائل مربوط به يكسال تا شب قدر ديگر مقدّر ميشود. مسائلي همچون خير و شر، طاعت و معصيت، ولادت و مرگ يا رزق و روزي. پس هرچه درآن سال مقدر شود حتمي است و قطعاً محقق خواهد شد.
بِسْمِ اللّهِ الرًّحْمَن ِالرَّحيِمْ
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى جَعَلَ اللَّيْلَ لِباساً وَ النَّوْمَ سُباتاً وجَعَلَ النَّهارَ نُشُوراً لَكَ الْحَمْدُ اَنْ بَعَثْتَنى مِنْ مَرْقَدى وَ لَوْ شِئْتَ جَعَلْتَهُ سَرْمَداً حَمْداً دائِماً لا يَنْقَطِعُ اَبَداً وَ لا يُحْصَى لَهُ الْخَلاَئِقُ عَدَداً.
ستايش خدايى را كه شب را پوشش (خلق) قرار داد و خواب را مايه آسايش و روز را (وسيله) تكاپو و جنبش ستايش خاصّ تو است كه مرا از خوابگاهم برانگيختى و اگر اراده مى كردى خوابم را هميشگى مى كردى آن ستايشى كه دائمى است و قطع نگردد و خلائق شماره اش نتوانند .
اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ اَنْ خَلَقْتَ فَسَوَّيْتَ وَقَدَّرْتَ وَ قَضَيْتَ وَ اَمَتَّ وَ اَحْيَيْتَ وَ اَمْرَضْتَ وَ شَفَيْتَ وَ عافَيْتَ وَ اَبْلَيْتَ وَعَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَيْتَ وَ عَلَى الْمُلْكِ احْتَوَيْتَ اَدْعُوكَ دُعاءَ مَنْ ضَعُفَتْ وَسيلَتُهُ وَ انْقَطَعَتْ حيلَتُهُ وَ اقْتَرَبَ اَجَلُهُ وَ تَدانى فِى الدُّنْيا اَمَلُهُ وَ اشْتَدَّتْ اِلى رَحْمَتِكَ فاقَتُهُ وَ عَظُمَتْ لِتَفْريطِهِ حَسْرَتُهُ وَ كَثُرَتْ زَلَّتُهُ وَ عَثْرَتُهُ وَخَلُصَتْ لِوَجْهِكَ تَوْبَتُهُ فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ عَلىَ اَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ وَ ارْزُقْنى شَفاعَةَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ لا تَحْرِمْنى صُحْبَتَهُ اِنَّكَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ.
خدايا ستايش خاصّ تو است كه آفريدى و پرداختى و اندازه كردى و گذراندى و ميراندى و زنده كردى ، بيمار كردى و شفا دادى ، تندرست كردى و گرفتار ساختى و بر عرش استيلا يافتى و بر ملك وجود احاطه دارى مى خوانمت خواندن آنكس كه وسيله اش ضعيف و راه چاره اش قطع شده مرگش نزديك گشته و آرزويش در دنيا اندك شده و سخت نيازمند رحمتت گرديده و افسوسش در كوتاهى و تقصير خود بزرگ گشته و لغزش و خطايش بسيار شده و توبه اش بدرگاه تو خالص گرديده پس درود فرست بر محمّد (ص) خاتم پيامبران و بر خاندان پاك پاكيزه اش و شفاعت محمّد صلّى الله عليه و آله و سلّم را را روزى من گردان و از همنشينى او محرومم مكن كه تو ارحم الرّاحمين هستى .
اَللّهُمَّ اقْضِ لى فِى الْأْرْبَعاَّءِ اَرْبَعاً :
اِجْعَلْ قُوَّتى فى طاعَتِكَ وَ نَشاطى فى عِبادَتِكَ وَ رَغْبَتى فى ثَوابِكَ وَزُهْدى فيما يُوجِبُ لى اَليمَ عِقابِكَ اِنَّكَ لَطيفٌ لِما تَشاَّءُ .
خدايا در روز چهارشنبه چهار حاجت مرا برآور :
نيرويم را در طاعت خويش قرار ده و نشاط و شادمانيم را در عبادتت و رغبت و ميلم را در پاداش نيكت و پارساييم را در آنچه موجب عذاب دردناك براى من گردد كه همانا تو نسبت به هرچه بخواهى مدارا كنى .
برگرفته از : كتاب مفاتيح الجنان
مرجع : سايت انديشه قم
به نام خداوند بخشنده مهربان
![]()
هنگامي كه از سوي خدا ندا رسيد :"اى ابراهيم! به بابل برو و نمرود را به خداپرستى دعوتنما" ؛ حضرت به بابل - كه كوفه امروزى است - نزد نمرود رفت و او را به خداپرستى دعوت نمود.
نمرود گفت :"اى ابراهيم! مرا به خداى تو احتياجى نيست.من مى خواهم پادشاهى را از خداى تو بگيرم واو را هلاك نمايم!!"
سپس دستور داد تا اطاقكى به تعليم شيطان ساختند و خود درون آن قرار گرفت وچهار كركس او را بلند كردند و بالابردند.هنگامي كه بالا رفت تيرى بطرف آسمان انداخت.
جبرئيل آن تير را به خون ماهى آغشته كرد. ماهى ناليد :"خدايا تيغ دشمن را به خون من آغشته كردى". ندا رسيد كه :"تيغ را تا قيامت بر شما حرام كردم".
نمرود تير خون آلود را كه ديد گفت:"كارخداى ابراهيم را ساختم".
ابراهيم (ع) پاسخ داد: "از اين حرف برگرد كه مردن براى خدانيست".
نمرود گفت: "اگر خداى تو زنده است،من لشكر جمع آورى مى كنم . به خدايت بگو كه لشكر جمع كند تا با يكديگر جنگ كنيم!".
سپس نمرود از اطراف عالم لشكربزرگى كه سيصد فرسخ لشكرگاه آنها بود جمع آوري كرد .
ابراهيم (ع) دعا كرد:"خدايا ! اينملعون را هلاك كن".خداوند به عدد لشكر نمرود ، پشه فرستاد كه بر سر هر يك پشهاى نشست و در اندك زمانى او را هلاك نمود.
رئيس پشهها، پشهاى بود كه يكچشم ، يك پا ، يك دست و نيمه بدنى داشت.آمد و روى زانوى نمرود نشست.نمرود به زنش گفت:"اين پشهها لشكر مرا هلاك كردند"و دست برد تا پشه را بكشد كه پشه بلند شد و لب بالا و لب پايين نمرود را نيش زد و وارد بيني نمرود شد و به داخلمغز وي نفوذ كرده و مشغول نيش زدن شد!
صداى فرياد نمرود بلند شد و ازشدت درد ، خواب و خوراك از او سلبگرديد . غلامانش مرتب بر سرش مى زدند تاپشه از حركت بايستد. آن پشه آنقدر او را نيش زد تا به هلاكت رسيد .
به اين ترتيب ، باقيمانده ي لشكر نمرود به ابراهيم (ع) ايمان آوردند.
![]()
ابراهيم (ع) از پيامبرانى بود كه خداوند او را بيش از ديگران با عظمت ياد نموده است و او را با القابى چون:"حنيف، مسلم، حليم، اوّاه، منيب و صديق" ياد كرده و با اوصافى چون:"شاكر و سپاسگزار نعمتهاى خداوند، قانت و مطيع خالق توانا، داراى قلب سليم، عامل و فرمانبردار كامل خدا، بنده مؤمن و نيكوكار، شايسته و صالح درگاه خدا" وى را ستوده است و به منصب هايى چون: "امامت و پيشوائى مردم، برگزيده در دو جهان و خليل الله" مفتخر داشته است.
از جمله الطاف الهى بر ابراهيم (ع) آنست كه:
1. او را از پيامبران اولواالعزم قرار داد.
2. پيامبرى را در ذريه او قرار داد.
3. علم ،حكمت و شريعت به وى عطا فرمود .
4. او را "امّت واحده" خواند.
5. خانه كعبه بدست او تجديد بنا شد.
6. مقام امامت به او تفويض شد .
![]()
مدت عمر حضرت ابراهيم (ع) دويست سال بوده و در شهر "خليل الرحمن" در فلسطين اشغالى مدفون است.
پـــايــان
برگرفته از :كتاب "همراه با پيامبران در قرآن"
مرجــع : سـايت تبيـان – كتابخـانه فـارسي
به نام خداوند بخشنده مهربان
ازدواج با ساره و هجرت به مصر
ابراهيم(ع) مدتى در شهر "حَرّان" اقامت گزيد و در همان شهر با دختر عمهاش "ساره" ازدواج كرد، ولى از آنجائيكه مردم آن سامان به جز "لوط" و عدّهاى اندك، دعوت وى را اجابت نكردند، از مردم آنجا به ستوه آمد و تصميم گرفت از آن شهر هجرت كند. قرآن كريم به اين ماجرا اشاره مىكند:
«فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقالَ إِنِّى مُهاجِرٌ إِلى رَبِّى إِنَّهُ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيمُ (26)
و لوط به او ]ابراهيم[ ايمان آورد، و ]ابراهيم[ گفت:من بسوى پروردگارم هجرت مىكنم كه او صاحب قدرت و حكيم است (26)».
سبب اين هجرت، دشمنى زايد الوصفى بود كه ميان ابراهيم و ايمانآورندگان و ميان بُتپرستانى كه از ايمان به خدا سر برتافتند، به وجود آمد. از اين رو ابراهيم(ع)از آنها بيزارى جسته و روگردان شد.
خداوند در قرآن كريمابراهيم(ع) را براى موضعى كه در قبال قوم خود اتخاذ كرد، مورد ستايش قرار داده و مؤمنان را به پيروى از او تشويق و ترغيب فرموده است:
«قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِى إِبْراهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءاؤُا مِنْكُمْ وَمِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَبَدا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمُ العَداوَةُ وَالبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ (4)
ابراهيم و كسانى كه بدو گرويدند، بهترين الگوهاى شمايند. آنگاه كه به قوم خود گفتند: ما از شما و از آنچه غير از خدا مىپرستيد، بيزارى مىجوييم. ما به شما اعتقاد نداريم و تا زمانى كه به خداى يگانه ايمان نياوريد، ميان ما و شما دشمنى و كينهتوزى وجود خواهد داشت(4)».
ابراهيم(ع) همراه كسانى كه به وى ايمان آورده بودند، رهسپار "شام" گرديد. به سرزمين شام در آن زمان "كنعان" مىگفتند.
وى مدت نه چندان زيادى در آنجا اقامت گزيد و پس از آنكه سرزمين شام گرفتار قحطى شديدى شد و مردم آن سامان مورد تهديد گرسنگى قرار گرفتند، و عدّه زيادى از مردم آنجا براى كسب معاش و تهيه غذا و مراتع، شهر را ترك كردند، ابراهيم(ع) نيز آن شهر را به قصد "مصر" ترك گفت.
ابراهيم(ع) به همراه همسر و كنيز ِهمسر خود - "هاجر"- از مصر به "فلسطين" بازگشت.
ابراهيم(ع) به داشتن فرزند بسيار علاقهمند بود و از خدا خواست فرزندى شايسته بدو عنايت كند:
«رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصّالِحِينَ (100)
پروردگارا! به من از صالحان ]فرزندان صالح[ ببخش(100)».
ازدواج با هاجر
گويى "ساره" همسر ابراهيم(ع) احساسات آن حضرت را درك كرد و بدو گفت:
"خداوند مرا ازداشتن فرزند محروم ساخته، به نظر من شما با هاجر ، كنيزكم ازدواج كن. شايد خداوند از او به تو فرزندى عطا كند".
ساره زنى سالخورده و نازا بود كه به فرزنددار شدن او اميدى نبود. از اين رو ابراهيم(ع) با هاجر ازدواج كرد و "اسماعيل" از او متولّد شد.
تورات، در "سفر پيدايش ، فصل 17 و آيه 20، اسماعيل را اين گونه وصف كرده است:
« و أمّا إسماعيل فقد سمعتُ قولَكَ فيه و هاء نذا أُباركَه و أَنميه و أَكثرهُ جدّاً جدّاً وَيلِدُ اِثْنَى عَشرَ رئيساً وأجعله أمةً عظيمةً .
گفتهات را درباره اسماعيل شنيدم و من اينك او را بركت داده و به رشد و كمال مىرسانم و نسلش را فزونى بخشيده و از او دوازده رئيس به وجود مىآيد و او را امّتى بزرگ مىگردانم».
هجرت ابراهيم(ع) و اسماعيل به مكّه
پس ازآنكه ابراهيم(ع)، از هاجر داراى فرزندى به نام "اسماعيل" شد، هاجر در اثر آن دچار غرور و مباهات شد و همين سبب حسرت و رشك در درون ساره گشت.
از اين رو از ابراهيم(ع) خواست تا آنها را از وى دور كند، چه اينكه زندگى با هاجر براى او طاقت فرسا بود.
ابراهيم(ع) براى فرمانى كه خدا اراده فرموده بود، خواسته ساره را اجابت كرد. خداوند به ابراهيم(ع) وحى كرد تا هاجر و اسماعيل را كه دوران شيرخوارگى را مىگذراند به مكّه ببرد.
ابراهيم(ع) با رهنمون اراده الهى، كودك و مادر او هاجر را همراه خود برد و پس از طى مسافتى طولانى خداوند بدو فرمان داد تا در بيابانى دور از آبادى، همانجا كه بعدها در آن كعبه بنا مىگرديد، درنگ كنند.
ابراهيم(ع) ، هاجر و كودك او را در آن سرزمين بىآب و علف فرود آورد و سپس آنها را ترك گفت و بازگشت.
هاجر در پى او راه افتاد و بدو گفت:
"به كجا مىروى؟ چرا ما را در اين بيابان وحشتزاى بىآب و علف رها مىسازى؟"
وى چند بار اين مطلب را تكرار كرد تا شايد ابراهيم برگردد، ولى او به راه خود ادامه داد.در اين هنگام بود كه هاجر از او پرسيد:
"آيا خدا به تو چنين فرمان داده؟"
ابراهيم(ع) گفت: "آرى".
هاجر اظهار داشت:"حالا كه اين گونه است خداوند به ما توجه و عنايت خواهد داشت".
سپس به مكانى كه ابراهيم، او و كودكش را در آنجا قرار داده بود، بازگشت.
ابراهيم(ع) در حالى كه در فراق و جدايى همسر و كودك خود سخت پريشان بود، به راه افتاد، ولى اراده خدا بر اراده او چيره گشته و تسليم پروردگار خويش شد و در حالى كه به نزد پروردگار خود تضرّع و زارى مىكرد، بازگشت و با اين كلمات كه قرآن آنها را براى ما بيان كرده است، خداى خود را مىخواند:
«رَبَّنا إِنِّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِوادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ المُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (37) رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِى وَما نُعْلِنُ وَما يَخْفى عَلىَ اللَّهِ مِنْ شَىءٍ فِى الأَرضِ وَلا فِى السَّماءِ (38)
سوره مباركه ابراهيم، آيات 37 - 38
پروردگارا، من برخى از اعضاى خانوادهام را در منطقهاى بىآب و علف نزديك خانه محترم تو سكونت دادم. پروردگارا، اين كار را انجام دادم تا نماز را به پا دارند. دلهاى مردم را متوجه آنها گردان و بدانها نعمت عنايت كن، شايد سپاسگزار شوند(37) پروردگارا، تو از آشكار و نهان ما خبر دارى. هيچ چيز در آسمان و زمين بر خداوند نهان نيست(38) ».
هاجر، فرمان خدا را گردن نهاد و صبر پيشه كرد و در مدت اقامت خود، از خوراك و آبى كه ابراهيم(ع) برايشان تهيه كرده بود، استفاده كرد تا آنها تمام شده و خود و فرزندش تشنه گرديدند. او به كودكش كه از تشنگى به خود مىپيچيد، نگريست و نتوانست آن منظره دردناك را تحمّل كند.از اين رو سراسيمه به پا خاست و سرگردان و متحيّر و شتابان به اين سو و آن سو ، مىدويد به گونهاى كه در آستانه از هوش رفتن قرار گرفت.
هاجر از تپهاى بلند به نام "صفا" بالا رفت و از آنجا نظاره كرد شايد آبى بيابد، ولى چيزى نديد. از آنجا پايين آمد و چون انسانى خسته و مانده ، شتابان به حركت در آمد تا بر بلندى ديگرى به نام "مروه" بالا رفت و نگاهى كرد، باز چيزى نيافت.
ديگر بار به "صفا" بازگشت و نگاهى انداخت و چيزى نيافت و اين عمل را هفت بار تكرار كرد و آخرين بار كه گذار او به "مروه" افتاد، صدايى شنيد. متوجه آن شد. ناگهان فرشتهاى را در "محل زمزم" ديد كه با بالهاى خود زمين را مىكاويد تا اينكه آب پديدار شد.
(نكته : گفته شده كه، اسماعيل با پاها و دستهايش به زمين مىكشيد تا اينكه آب از زير پاهايش جوشيد.)
وقتى هاجر اين منظره هيجانانگيز را ديد، شادى و خوشحالى سراسر وجودش را فراگرفت و سپس از آن آب برگرفته و كودك خود را سيراب ساخت و خود نيز از آن نوشيد.
هنگامى كه آب جوشيد، پرندگان بدان سو به رفت و آمد پرداختند، گروهى از قبيله "جُرهُم" كه از نزديكى آنجا مىگذشتند، وقتى رفت و آمد پرندگان را پيرامون آن منطقهديدند، از يكديگر سؤال كردند كه:
"اين پرندگان اطراف آب به پرواز در مىآيند؟ آيا دراين منطقه آبى سراغ داريد؟"
پاسخ دادند: "خير".
يكى از افراد خود را فرستادند تا براى ايشانكسب اطلاعى كند و او با مژدگانى وجود آب، به سرعت نزدشان بازگشت. آنها نزد هاجر آمده و گفتند:
"اگر ميل داريد ما در جوار شما بوده و ياورتان باشيم و آب از خود شما باشد".
هاجر نيز آنان را پذيرا شد و در همسايگى وى اقامت گزيدند تا اينكه اسماعيل به سن جوانى رسيد و زنى را ازقبيله "جُرهُم" به ازدواج خويش در آورد و عربى را از آنان آموخت.
ذبح اسماعيل
ابراهيم، فرزندش اسماعيل را در مكّه رها كرد، ولى او را به فراموشى نسپرده و از او غافل نگشت، بلكه هر چند گاه به ديدار وى مىرفت.
در يكى از ديدارها ابراهيم(ع) در خواب ديد كه خداوند به او فرمان مىدهد تا فرزندش اسماعيل را ذبح كند. البته خواب پيامبران حق بوده و به منزله وحى الهى است، به همين دليل ابراهيم(ع) تصميم به اجراى فرمان الهى گرفت و به بهانه اينكه اسماعيل، تنها پسر او بوده و خود به سن پيرى رسيده است، از تصميم خود برنگشت. اين ماجرا را قرآن برايمان چنين بازگو مي كند:
«وَقال إِنِّى ذاهِبٌ إِلى رَبِّى سَيَهْدِينِ (99) رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصّالِحِينَ (100) فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ (101) فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قالَ يا بُنَىَّ إِنِّى أَرى فِى المَنامِ أَنِّى أَذبَحُكَ فَانْظُرْ ماذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرِينَ (102) فَلَمّا أَسْلَما وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ (103) وَنادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنّا كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ البَلاءُ المُبِينُ (106) وَفَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (107) وَتَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرِينَ (108) سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ (109) كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ (110) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنا المُؤْمِنِينَ (111) وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ (112)
سوره مباركه صافات، آيات 99 - 112
ابراهيم گفت: من به پيشگاه پروردگار خويش مىروم و او مرا هدايت خواهد كرد(99) پروردگارا، فرزندى شايسته به من عنايت فرما(100) ما او را به پسرى بردبار و شكيبا مژده داديم(101) آنگاه كه او به سن رشد رسيد و با پدر به كار و تلاش پرداخت، ابراهيم گفت: پسركم در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم نظرت چيست؟ اسماعيل گفت: پدرم آنچه را بدان مأمور شدهاى انجام ده و انشاءالله مرا از بردباران خواهى يافت(102) آنگاه كه تسليم امر خدا شد و او را به صورت خوابانيد(103)به او خطاب كرديم اى ابراهيم(104) مأموريت خوابت را عملى ساختى و اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم(105)اين امتحانى آشكار بود (106)و با ذبحى بزرگ او را فدا داديم (107)و قدردانى و ثناى او را به آيندگان واگذارديم(108) سلام و درود بر ابراهيم(109) اين گونه نيكوكاران را پاداش عطا مىكنيم(110) زيرا او از بندگان مؤمن ما بود (111)و وى را به اسحق، كه پيامبرى شايسته بود، مژده داديم(112)».
سپس از جانب خداوند قوچي فرستاده شد تا آن را به جاي اسماعيل ذبح نمايد .
روزى ابراهيم (ع) وارد مكّه شد و به منزل اسماعيل رفت، ولى اسماعيل را نديد و تنها همسرش در خانه بود. آن زن نمىدانست كه اين مرد، پدر شوهر اوست. ابراهيم حال اسماعيل را از وى جويا شد، او گفت:
"اسماعيل براى شكار بيرون رفته است".
سپس از وضعيت زندگى آنها پرسيد، همسر اسماعيل گفت:
"ما در تنگناى زندگى هستيم" و وضعيت غير مناسب خود را به سمع ابراهيم رساند. پس از آن ابراهيم بدو گفت:"آيا ميهمان مىپذيرى و خوراك و آشاميدنى در اختيار دارى؟" او پاسخ گفت:"چيزى ندارم و كسى نزدم نيست".
وقتى ابراهيم (ع) ديد كه اين زن نسبت به آنچه خدا روزى آنها قرار داده و نيز از زندگى با همسرش ناخرسند است، او را زنى محترم نديد و آنگاه كه احساس كرد او در اثر بخل، از ميهمان خود پذيرايى نكرد، بدو گفت:
"وقتى همسرت آمد بدو سلام برسان و به او بگو : حتماً آستانه خانهاش را عوض كند".
ابراهيم بازگشت و اسماعيل به خانه آمد و گويى احساس كرد در غياب او حادثهاى رخ داده است. از همسرش پرسيد:
"آيا كسى نزدت آمده؟" گفت: "آرى، پيرمردى با اين خصوصيات نزدمان آمد و درباره تو از من پرسيد و من واقعيت امر را بدو گفتم".
اسماعيل گفت:"آيا به چيزى تو را سفارش كرد؟" گفت: "آرى، به من دستور داد كه به تو سلام برسانم و از من خواست كه به تو بگويم آستانه خانهات را تغيير دهى".
اسماعيل گفت: "آن مرد پدرم بوده و به من دستور داده تا از تو جدا شوم. اينك به نزد خانوادهات برگرد".
و بدين سان او را طلاق داد و زن ديگرى اختيار كرد.
ابراهيم مدتى از اسماعيل دور بود و سپس نزد او آمد، ولى او را به گونهسابق نديد. همسر جديدش در خانه بود، او از ابراهيم استقبال نموده و بدو خوشآمد گفت. ابراهيم از او پرسيد:"آيا ميهمان مىپذيرى؟" گفت: "آرى" و او را به ميهمانى پذيرا شد و از او به خوبى پذيرايى كرد. ابراهيم از وضعيت زندگى آنها پرسيد، او در پاسخ گفت:
"ما وضعيت زندگى خوبى داريم و خدا را سپاس گفت". ابراهيم بدو فرمود:
"وقتى شوهرت آمد، سلام به او برسان و بگو : آستانه خانهاش را نگاهدارد" و سپس رهسپار گرديد.
اسماعيل شبانگاه به خانه بازگشت و همسرش او را در جريانِ آمدنِ پيرمردى در غياب او با خصوصياتى كه گفت، قرار داد و سفارش او را به اطلاع وى رساند.
اسماعيل بدو گفت:"آن مرد، پدرم بوده و به من دستور داده كه تو را نگاهدارم و از تو جدا نگردم". از اين رو اسماعيل در تمام مدت عمر با او بود و پسرانش همه از آن زن بودند.
بناى كعبه توسط ابراهيم (ع) و اسماعيل
ابراهيم(ع) مدت زيادى از فرزندش دور بود و سپس براى انجام كارى مهم نزد او آمد. خداوند به ابراهيم دستور بناى كعبه را در مكّه داده بود تا نخستين خانهاى باشد كه براى پرستش خدا بنا مىگردد.
ابراهيم از حال پسرش اسماعيل جويا شد، او را نزديك زمزم ملاحظه كرد كه مشغول تراشيدن تير بود، به سمت او رفت و اسماعيل به استقبال پدر آمد. آن دو با يكديگر معانقه كردند و هر يك نسبت به ديگرى اظهار عشق و علاقه نموده و بسيار شادمان گشتند.
پس از آنكه ابراهيم از ديدار با فرزند شادمان گشته بود بدو اعلان كرد كه خداوند به او فرمان داده تا خانهاى براى پرستش مردم در اين مكان بنا نمايد و به محل آن، كه برفراز تپهاى بلند نزديك آنها قرار داشت، اشاره كرد.
اسماعيل به پدر گفت:
"آنچه را خداوند به تو فرمان داده انجام بده و من در اين كار بزرگ و مهم تو را يارى خواهم كرد".
حجرالأسود
بدين ترتيب ابراهيم(ع) مشغول بناى خانه شد و اسماعيل سنگ بنا را در دسترس او قرار مىداد. پس از آن ابراهيم به اسماعيل فرمود:
"سنگى مناسب برايم بياور تا آن را بر ركن قرار دهم تا براى مردم نشان و علامتى باشد".
جبرئيل او را به "حجرالاسود" رهنمون شد و آن را برگرفت و در جايگاهش قرار داد. آن دو هرگاه مشغول بنا مىشدند خدا را مىخواندند:
«رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ (127)
]نيز به ياد آوريد [هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل، پايههاى خانه]كعبه[ را بالا مىبردند، ]و مىگفتند:[ پروردگارا! از ما بپذير، كه تو شنوا و دانايى(127)».
مقام ابراهيم (ع)
و آنگاه كه بناى خانه بالا رفت و براى آن پيرمرد بالا بردن سنگها دشوار آمد، روى سنگى ايستاد كه همان "مقام ابراهيم" است.
و چون قسمتى از ديوار به پايان مىرسيد در حالى كه روى آن سنگ قرار داشت، به سمت ديگر منتقل مىشد و هر زمان از بناى ديوارى فراغت مىيافت، سنگ را به قسمت ديگر منتقل مىساخت و به همين ترتيب بود تا ديوارهاى كعبه به پايان رسيد. اين سنگ از دير زمان تا دوران "عمربنخطاب" به ديوار كعبه متصل بود و او سنگ را اندكى از خانه كعبه فاصله داد تا نمازگزاران را به خود مشغول نسازد.
قرآن با اين آيات بينات به بناى كعبه اشاره مىكند:
«وَإِذ جَعَلْنا البَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلّىً وَعَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَإِسْمعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطّائِفِينَ وَالعاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ (125) وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُم بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ قالَ وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النّارِ وَبِئْسَ المَصِيرُ (126) وَإِذ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ القَواعِدَ مِنَ البَيْتِ وَإِسْمعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ(127)
سوره مباركه بقره، آيات 125 - 127
و آنگاه كه خانه كعبه را ملجأ و جايگاهى امن براى مردم قرار داديم و مقام ابراهيم را محل پرستش و عبادت خود قرار دادند و از ابراهيم و اسماعيل پيمان گرفتيم كه خانهام را براى طواف كنندگان و معتكفان و اهل ركوع و سجود، از پليدىها پاكيزه گردانند (125) و آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا، اين سرزمين را امنيت ببخش و به كسانى كه در اين سرزمين به خدا و روز جزا ايمان آوردهاند، نعمت ارزانى بدار. خداوند فرمود: و آنان را كه كفر ورزيدند، اندكى از نعمت بهرهمند گردانم و سپس آنان را به آتش دوزخ كه بدترين جايگاه است گرفتار سازم(126)و زمانى كه ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى خانه كعبه را بالا مىبردند،عرضه داشتند:خدايا، اين خدمت را از ما بپذير، به راستى كه تو شنونده و دانايى(127)».
«وَكَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالأَرضِ وَلِيَكُونَ مِنَ المُوقِنِينَ (75) فَلَمّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّى فَلَمّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ (76) فَلَمّا رَأى القَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّى فَلَمّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِى رَبِّى لَأَكُونَنَّ مِنَ القَوْمِ الضّالِّينَ (77) فَلَمّا رَأى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّى هذا أَكْبَرُ فَلَمّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّى بَرِىءٌ مِمّاتُشْرِكُونَ (78) إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرضَ حَنِيفاً وَما أَنَا مِنَ المُشْرِكِينَ (79) سوره مباركه انعام ، آيات 75 - 79 همچنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم ارائه داديم تا به مقام اهل يقين برسد(75) چون تاريكى شب فرا رسيد، ستارهاى را ديد گفت: اين پروردگار من است و چون ستاره غروب كرد، گفت: من چيزى را كه غروب كند و نهان شود دوست ندارم(76)ديگر بار چون شب هنگام فرا رسيد، ماه تابان را ديد، گفت: اين پروردگار من است، ولى هنگامى كه غروب كرد، گفت: اگر خدا مرا ارشاد و راهنمايى نكند، در زمره گمراهان خواهم بود (77)و آنگاه كه خورشيد درخشان را ديد، گفت: اين پروردگار من است و اين بزرگتر است و آنگاه كه غروب كرد گفت: اى مردم، من از آنچه كه شريك خدا قرار مىدهيد، بيزارم(78) من با ايمان و اخلاص رو به سوى خدايى آوردم كه آفريننده آسمان و زمين است و هرگز به خدا شرك نخواهم ورزيد(79)». مفهوم اين آيات اين است كه خداوند برخى از رازهاى ملكوت خويش را كه دلالت بر ربوبيّت او داشت، بر ابراهيم(ع) آشكار ساخت تا اهل يقين شود و در ايمان خويش استوار باشد و به واسطه آن بر قوم بُت پرست خود اقامه برهان نمايد . ولى ديرى نپاييد كه اين ستاره هنگام روشنايى روز از ديدهها نهان گرديد، در اين هنگام ابراهيم(ع) به همراهانش فرمود كه وى به خدايى كه ابتدا آشكار و سپس ناپديد شود، ايمان نخواهد آورد. ابراهيم(ع) در جلسه ديگرى كه با همراهان خود داشت، ماه را ملاحظه كرد كه با روشنايى خود از آن سوى افق، تاريكى شب را مىشكافت. وى ديگر بار جهت موافقت با عقايد آنان مىگويد:«هذا رَبِّى». ولى طولى نمىكشد كه ماه از ديدگان ناپديد مىشود.در اين هنگام ابراهيم(ع) اظهار مىدارد:"اگر خدايى كه مرا آفريده، هدايت و ارشادم نكند، در زمره گمراهان خواهم بود". روز دوم، خورشيد طلوع كرده و با نور افشانى در وسط آسمان هويدا مىشود. ابراهيم(ع) به اطرافيانش مىگويد: «هذا رَبِّى هذا أَكْبَرُ» . اين شيوهاى بود كه براى موافقت تدريجى آنها به كار برد تا پس از اهانت سابق به آنها و انكار خدايى بودنشان، حاضر به شنيدن سخنان وى گردند. ابراهيم(ع) هنگام ناپديد شدن خورشيد، هدفى را كه در پى آن بود، اعلان داشت و آن اعلان بيزارى از خدايان آنهابود [يعنى] ستارگانى كه پديدار گشته و سپس ناپديد مىشوند، ناگزير بايد آفرينندهاى داشته باشند كه همان خداى سبحان است. پس از آنکه ابراهیم (ع) از خدایان آنها بیزاری جستُ آنها را مخاطب ساخت: "من قصد دارم متوجه پرستش خداى يگانه شوم- هم او كه آسمانها و زمين را آفريد - و از گمراهى بپرهيزم و خدايان پوچ و باطل شما را رها سازم. من هيچ معبودى را با خداوند متعال شريك نمىدانم". با استناد به كتاب معروف "ابراهيم ابوالانبياء" نوشته "عباس محمود عقاد" و همچنين استناد به كتاب "تاريخ تمدّن" نوشته "ويل دورانت"، در دوران حضرت ابراهيم(ع)، پرستش ماه در شهر "اور" كه محل زندگى وى بود به چشم مىخورد. آنان به ماه "نانار" مىگفتند، همان گونه كه خورشيد مورد پرستش بود و به آن "شماس" گفته مىشد و نيز ستارگان كه معروفترين آنها ستاره زهره بود "عشتار" ناميده مىشد و ستاره مريخ كه بدان "مردوك" گفته مىشد. «أَلَمْ تَرَ إِلىَ الَّذِي حاجَّ إِبْراهِيمَ فِى رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ المُلْكَ إِذ قالَ إِبْراهِيمُ ربِّىَ الَّذِى يُحْيِى وَيُمِيتُ قالَ أَنا أُحْيِى وَأُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ المَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ وَاللَّهُ لا يَهْدِى القَوْمَ الظّالِمِينَ (258) سوره مباركه بقره، آيه 258 آيا نديدى كه پادشاه زمان ابراهيم درباره يكتايى خدا با ابراهيم به جدل و احتجاج برخاست كه خداوند به او قدرت و سلطنت داد. آنگاه كه ابراهيم گفت: خداى من آن است كه زنده مىكند و مىميراند. پادشاه گفت: من نيز زنده مىكنم و مىميرانم! ابراهيم گفت: خداوند خورشيد را از مشرق برمىآورد، تو آن را از مغرب برآور! كافران مبهوت گشتند و خداوند ستمگران را هدايت نمىكند (258)». ابراهيم(ع)گفت:"چگونه مىميرانى و زنده مىكنى؟" پادشاه گفت:"من دو نفر را كه هر كدام سزاوار كيفرند گرفته، يكى از آنان را مىكشم و در حقيقت او را مىميرانم و از كيفر ديگرى در مىگذرم، پس در واقع با اين كار او را زنده مىكنم". ترديدى نيست كه سخن پادشاه گفتهاى اشتباه و غير واقعى بود. زيرا زنده كردن حقيقى آن است كه آفريدهاى از نيستى به هستى آورده شود. به همين دليل مىبينيم كه ابراهيم(ع) به جهت اينكه سخن پادشاه عارى از منطق بوده با او به بحث و مناقشه نپرداخته است. به همين سبب ابراهيم(ع) فرمود: نمرود ادّعا مىكرد كه با خدا شريك است و معناى شريك بودن اين است كه در قدرت با هم مساوى باشند؛ بنابراين پادشاهى كه مدّعى خدايى است بايد قدرت خود را در تغيير مسير خورشيد نشان دهد، اما وى [ازاين سخن] برآشفت و پاسخى براى گفتن نداشت. قرآن اين گونه به توصيف قدرت الهى پرداخته است: ابراهيم(ع) به قدرت الهى ايمان داشت كه او در روز قيامت مردگان را زنده مىگرداند، ولى از خداى خويش خواست تا نمونهاى ملموس از آن را براى وى ارائه دهد، تا دلش آرامش بيشترى يابد و خداوند درخواست او را اجابت فرمود و قدرت خود را بدو نماياند. قرآن آن را براى ما چنين حكايت مىكند: آنگاه كه ابراهيم عرض كرد:پروردگارا! به من بنمايان كه چگونه مردگان را زنده مىكنى، خداوند فرمود: آيا ايمان نياوردهاى؟ عرض كرد: ايمان آوردهام، ولى براى آرامش دلم اين را پرسيدم. خداوند فرمود: چهار پرنده بگير و ذبح كن و گوشت آنها را درهمآميز و هر بخشى از آن را بر سر كوهى قرار ده و سپس آن مرغان را بخوان، شتابان به سوى تو آيند و بدان كه خداوند بر همه چيز توانا و به امور جهان داناست (260)». با دقت در اين سخن خداوند ، ملاحظه خواهيد كرد كه ابراهيم(ع)در ايمان به قدرت خداوند و برانگيختن مردگان در روز رستاخيز ترديدى نداشت، ولى براى حصول يقين، از خداى خويش پرسيد: اما پاسخ پروردگارش به او چه مىتوانست باشد؟ خداوند بدو فرمود: ادامه دارد ..![]()
از بررسى تاريخ چنين برمىآيد كه در زمان و محيطى كه ابراهيم(ع) مىزيست،مردم خورشيد و ماه و ستارگان را پرستش مىكردند.ابراهيم كه به خداى يگانه ايمان آورده بود، بىآنكه هيچ فرصتى را از دست دهد، با قوم خود به گفتگو مىپرداخت و درباره خدايانشان با آنها به بحث و مناقشه مىپرداخت. از جمله مناقشات آن حضرت اين بود كه بر پرستش ستارگان و خورشيد و ماه، خط بطلان بكشد و معبود حقيقى را خداى يگانه معرفى كند.
خداوند متعال فرمود :![]()
شب هنگام كه پرده ي تاريك و سياه شب بر همه جا گسترده بود، ابراهيم ميان گروهى از قوم خود به بحث و گفتگو مىپرداختند .ابراهيم(ع) به ستارهاى در حال حركت كه مورد پرستش قومش بود، نگاهى انداخت و در حضور همه به عنوان اينكه اظهار موافقت با آنان نموده - و كنايه از هم رأيى وى با آنها باشد - گفت: «هذا رَبِّى».
اين شيوهاى حكيمانه بود كه ابراهيم(ع) آن را انتخاب كرد.وى خدايان آنها را مورد تحقير قرار نداد و در آغاز كار، اعتقادات آنها را نابخردانه توصيف نكرد تا از او دورى جسته و با وى به ستيزهجويى بپردازند و به شنيدن دلايل و براهين او گوش نسپارند، بلكه به جهت كسب اعتماد آنها با اعتقاداتشان اظهار موافقت كرد، تا سخنش در روح و جان آنها مؤثر واقع شود و بعداً بتواند به دلهاى آنها راه يابد و اشتباهات اعتقادى آنها را روشن كند؛ چرا كه اعتقاد به پديدار شدن ستارهاى كه سرانجام آن، نهان شدن است، به اين معناست كه آن را كسى به وجود آورده است و اين معنا با خدايى بودن سازگار نيست.
وى با اين اقرار و اعتراف دو هدف را دنبال مىكرد: يكى بطلان پرستش ماه و دوم اينكه [مى فهماند] معبود ديگرى كه همان خداى يگانه است وجود دارد. هم اوست كه دلها را به حقيقت رهنمون مىشود و از راه يافتن شك و ترديد به ژرفاى آنها جلوگيرى مىكند.
اگر كسى در آيات گذشته نيك دقت كند، حقيقتى علمى را در قرآن خواهد يافت. قرآن بيانگر سرگذشت خدايانى، چون ستارگان و ماه و خورشيد است كه در دوران ابراهيم(ع) وجود داشتهاند. اينها خدايانى بودهاند كه علم و دانش پس از تحقيق و بررسى تاريخ گذشتگان به واسطه حفّارىها و آثارى كه بدانها دست يازيده شده، به وجود آنها اعتراف و اقرار كرده است.![]()
خبر دعوت ابراهيم(ع) به پرستش خداى يگانه و ردّ هر گونه معبودى جز خدا، به "نمرود" رسيد. وى در پى ابراهيم(ع) فرستاد و ميان او و ابراهيم گفتگويى رخ داد كه قرآن آن رابراى ما بازگو مىكند:![]()
مفهوم اين آيه اين است كه آيا ملاحظه نمىكنى كسى را كه از دلايل ايمان به خدا چشم پوشيده و درباره خدايى پروردگار و يگانگى او با ابراهيم(ع) به بحث و مجادله پرداخته است و سبب اين بحث و مناقشه اين بود كه خداوند آن پادشاه را قدرت دنيوى بخشيده و همين سبب غرور و تكبّر و خودبينى او شده بود.
نمرود در باره صفات خداى حضرت ابراهيم(ع) كه مردم را به پرستش او دعوت مىكرد، وى را مورد پرسش و سؤال قرار داد. ابراهيم(ع) به او پاسخ داد:
"پروردگار او خدايى است كه زنده مىگرداند و مىميراند.او به وجود آورنده و ايجادگر حيات و زندگى است و اوست كه «مىميراند» يعنى همان حيات را سلب كرده و برمىگيرد".
ولى آن پادشاه كه به قدرت خود مغرور بود به ابراهيم پاسخ مىدهد:"أنا أُحْيِى وَأُمِيتُ : من هم زنده مىكنم و مىميرانم".
از اين رو تصميم گرفت براى مناقشه با او راه ديگرى را برگزيند تا نتيجهاى بهتر داشته و سريعتر راه را بر او ببندد تا بتواند او را مُجاب ساخته وساكت كند.
«فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ المَغْرِبِ: خداوند خورشيد را از مشرق بر مىآورد [اگر راست مىگويى] تو آن را از مغرب برآور».![]()
ايمان به قيامت و پاداش خوب و بد در آن روز و زنده شدن مردگان با قدرت الهى، از مهمترين اصول اعتقادى به شمار مىآيد.
مادّى گرايان، پيرامون اين اعتقاد، شك و ترديدهايى ايجاد كردند كه سبب شد عدهاى از كسانى كه ضعف ايمان داشتند، به انكار اديان الهى بپردازند. قرآن در موارد زيادى ترديدگرانى را كه وجود روز قيامت را قطعى نمىدانند، رد كرده است و فرموده :
"هيچ چيز نمىتواند خدا را عاجز و ناتوان سازد و او بر هر چيزى قادر و تواناست، همان گونه كه در آغاز انسان را آفريد، مىتواند روز قيامت او را زنده گرداند".
«وَ هُوَ الَّذى يَبدأُ الخَلقَ ثُمّ يُعيدهُ: و او كسى است كه در آغاز انسان را آفريد و پس از مرگ او را دوباره زنده مىكند".
«وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ المَوْتى قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قالَ بَلى وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِى قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءَاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيَاً وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ(260)
سوره مباركه بقره، آيه 260
"كَيْفَ تُحْىِ المَوْتى" و نپرسيد "هل تحيى".
سؤال او به سان پرسش شخصى است كه بخواهد آرامش دل يابد تا ترديدى در آن راه نداشته باشد.
اين سؤال برخاسته از خرد و انديشه است كه مىخواست با كنار رفتن پردهها از حقيقت مطلب، به طور آشكارا انديشه خود را اشباع كند. به همين دليل او با عقل و منطق از خداى خود پرسش كرد و پاسخى در خور عقل و منطق دريافت.
"چهار پرنده زنده بگير و آنها را با خود نگهدار، تا به خوبى آنها را شناسايى كنى و آنها را پس از سربريدن قطعهقطعه كن و هر قسمتى از آن را بر هر يك از كوههاى مجاور قرار بده، و سپس آنها را فراخوان، آن پرندگان با همان وضعى كه بودهاند، به سرعت به سمت تو خواهند آمد وبدان كه خداوند از انجام هيچ كارى ناتوان نيست و در هر كارى داراى حكمتى والاست".
به نام خداوند بخشنده مهربان
درخواست ابراهيم (ع)برترك بُتپرستى پدر (پدر بزرگ)
پدر ابراهيم(ع) در صدر بُتپرستان قرار داشت. وى از كسانى بود كه بُت مىتراشيد و آنها را مىفروخت. از آن جايي كه پدرش مهربانترين مردم نسبت به او بود، كار پدر بر وى گران آمد و بر خود لازم شمرد او را پند و اندرز داده و از فرجام كفرش ، وى را برحذر دارد.
ولى ابراهيم با چه شيوهاى پدر را مخاطب ساخت؟ او پدر را با گفتارى در نهايت ادب و مهربانى مخاطب قرار داد و با دليل و برهان عقلى به بطلان پرستش بتها پرداخت.
خداى متعال فرمود:
«وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً (41) إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لايَسْمَعُ وَلا يُبْصِرُ وَلا يُغْنِى عَنْكَ شَيْئاً (42) يا أَبَتِ إِنِّى قَدْ جاءَنِى مِنَ العِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِى أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيّاً (43) يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّاً (44) يا أَبَتِ إِنِّى أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيّاً (45) قالَ أَراغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِى يا إِبْراهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِى مَلِيّاً (46) قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى إِنَّهُ كانَ بِى حَفِيّاً (47) وَأَعْتَزِلُكُمْ وَمـا تَدْعُـونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَأَدْعُـوا رَبِّى عَسى أَلّا أَكُـونَ بِدُعاءِ رَبِّى شَقِيّـاً (48)
سوره مباركه مريم، آيات 41 - 48
اى رسول ما، در كتاب خود شرح حال ابراهيم را، كه پيامبرى بسيار راستگو بود، ياد كن (41) هنگامى كه باپدر [يا عموى] خود گفت: اى پدر، چرا بت بى جان، كه چشم و گوش ندارد و هيچ رفع نيازى از تو نمىكند، مىپرستى؟ (42) اى پدر، علمى را به من آموختهاند كه تو از آن بهرهاى ندارى؛ پس از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدايت كنم (43) اى پدر، هرگز شيطان را نپرست، چرا كه شيطان نسبت به خداى رحمان سخت نافرمان است (44) اى پدر، من از اين بيمناك هستم كه عذاب خداوند رحمان برتو فرا رسد و يار و ياور شيطان باشى (45) گفت: اى ابراهيم، مگر تو از خدايان من رو گردان شدهاى؟ اگر از مخالفت بتها دست برندارى، تو را سنگسار خواهم كرد و گرنه سالها از من دور باش (46) ابراهيم در پاسخ گفت: تو به سلامت باشى. من از خدا برايت آمرزش مىخواهم كه خدايم درباره من بسيار مهربان است (47) من از شما و بُتهايى كه به جاى خدا مىپرستيد دورى مىگزينم و خداى يكتا را مىخوانم و اميـدوارم مـرا از لطف خويش محـروم نگـردانـد (48) ».
ابراهيم(ع) همان گونه كه به پدرش وعده داده بود و پيش از اينكه از ايمان وى مأيوسگردد، براى او طلب آمرزش كرد، ولى پس از آنكه برايش روشن شد، وى دشمن خداست و نمىخواهد دست از پرستش بتها بردارد، همان گونه كه در قرآن آمده، از او بيزارى جست:
«وَما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوّاهٌ حَلِيمٌ (114)
آمرزش طلبى ابراهيم براى پدر [پدر بزرگش] به خاطر وعدهاى بود كه به وى داده بود، ولى زمانى كه روشن شد او دشمن خداست، از او بيزارى جست. به راستى كه ابراهيم فردى بسيار بردبار و خدا ترس بود (114)
بُت شكنى ابراهيم (ع)
ابراهيم تصميم خود را مبنى بر درهم شكستن بُتهايى كه قوم او مىپرستيدند، در دل نهان ساخت و سوگند خورد آنها را نابود كند. اين راهى عملى بود كه خواست براى قوم خود آن را ابراز نمايد تا بر آنها اقامه دليل كند كه اين بُتها سود و زيانى نمىرسانند و اگر كسى بدانها آسيبى برساند، اين بُتها قادر نيستند متقابلاً به آنها زيانى وارد سازند. بنابراين، برهان عملى مىتواند تأثيرى ژرفتر از پند و اندرز در دلها داشته باشد.
ابراهيم(ع) در پى فرصت مناسبى بود تا اهداف و مقاصد خويش را در يكى از روزهاى جشن قوم خود عملى سازد. پدرش بدو گفت:
"اى ابراهيم! امروز عيد است، اگر همراه ما بيرون بيايى و در مراسم جشن و سرور با ما شركت جويى، به تو خوش خواهد گذشت ".
ابراهيم همراه آنان از شهر بيرون رفت و سپس عذرى برايش پيش آمد كه به واسطه آن مىتوانست باز گردد. هنگام شب نگاهى به ستارگان انداخت و گفت:
"من در طالع اين ستارگان چنين مىبينم كه بهزودى به بيمارى طاعون مبتلا خواهم شد، به همين دليل مردم از سرايت آن بيمارى برخودشان بيمناك شده و او را رها ساختند و وى به سمت جايگاه و معبدى - كه بُتها در آن قرار داشتند - بازگشت، درحالى كه تصميم بر نابودى آنها گرفته بود.
ابراهيم(ع) به پرستشگاهى كه بُتهاى آنان در آن قرار داشت رسيد. برخى از بُتها در كنار برخى ديگر نهاده شده و بُتى بزرگ در صدر همه قرار داشت و در برابر آنها قربانىهاى خوراكى و آشاميدنى ديد كه برايشان نذر كرده بودند تا به گمان خودشان از آنها بخورند.
ابراهيم(ع) با تمسخر بُتها را مخاطب ساخت:
"آيا غذا نمىخوريد؟" و چون كسى پاسخ او را نداد، گفت:"چرا سخن نمىگوييد؟"
سپس با دست راست خود به وسيله تبرى همه بُتها را شكست و قطعه قطعه ساخت و از شكستن بُت بزرگ - كه بزرگترين خدايان آنها بود - خوددارى كرد و تبر را به دست آن آويخت و سپس معبد را ترك گفت.
در اين زمينه آيات زير را ملاحظه كنيد:
«وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ (83)إِذ جـاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيـمٍ (84) إِذ قـالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مـاذا تَعْبُدُونَ(85) أَإِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ(86)فَمـا ظَنُّكُمْ بِرَبِّ العـالَمِينَ(87) فَنَظَـرَ نَظْـرَةً فِى النُّجُومِ (88) فَقالَ إِنِّى سَقِيمٌ(89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ(90)فَراغَ إِلى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ(91)ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ (92)فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ (93)
سوره مباركه صافات، آيات 83 - 93
در حقيقت ابراهيم از پيروان نوح بود(83)ابراهيم با قلبى پاك و سالم از جانب خدا آمد(84)هنگامى كه به پدر (پدر بزرگ) و قوم خود گفت: شما به پرستش چه مشغوليد؟(85)آيا رواست كه به دروغ، خدايانى را به جاى خداى يكتا برگزينيد؟(86)پس به خداى جهانيان چه گمان مىبريد؟(87)آنگاه ابراهيم انديشيد و به ستارگان آسمان نگاهى كرد(88)و به قومش گفت: من بيمارم [و نمىتوانم در جشن شما شركت كنم](89)قومش از او دست برداشتند(90)ابراهيم آهنگ بُتهاى آنان كرد و به بُتها گفت: آيا غذا نمىخوريد؟(91)چرا سخن نمىگوييد؟(92)و سپس تبر را با دست راست محكم بر آنها كوبيد(93)».
«وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ(57)فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلّا كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ(58)
سوره مباركه انبياء، آيات 57 - 58
به خدا سوگند، پس از آنكه [از شهر] بيرون رفتيد، بُتهاى شما را به هر تدبيرى در هم خواهم شكست(57)[پس از رفتن آنهـا] بتها را قطعـه قطعـه كـرد، جز بت بزرگشـان را كــه بدان رجـوع كنند (58)».
ابراهيم(ع) با شكستن بُتها دليلى ملموس بر بطلان بُتپرستى قومش اقامه كرد. او مىگفت:
"اگر اينها خدايان راستين بودند، از خويش دفاع مىكردند و به هر كسى كه بدانان آسيب مىرساند، زيان وارد مىساختند".
داخل پرانتز : گذري به تاريخ و "هيده يوشي" پادشاه ژاپن
اين موضوع واقعيتى بود كه "هيده يوشى" پادشاه ژاپن آن را دريافته بود. در كتاب "قصة الحضاره ، جلد 5 ، صفحه133" از "ويل دورانت" نقل شده است كه :
"هيده يوشي" پادشاه ژاپن در سال 1596 مجسّمه بزرگى براى بودا ساخته بود و هنوز ساختن آن به پايان نرسيده بود كه زلزلهاى در آن سامان رخ داد و آن مجسّمه را به زمين افكند و متلاشى ساخت.
بعد از اين زلزله، "هيده يوشى" با پرتاب تيرى به سوى آن بُت به گونهاى تحقيرآميز آن را مخاطب ساخت و گفت: "من تو را با هزينهاى گزاف سرپا كردم، ولى تو حتى نتوانستى پرستشگاهت را نگهدارى!".
محاكمه ابراهيم(ع)
مردم پس از برگزارى مراسم جشن خود، بازگشته و آنچه را بر سر بُتها آمده بود، ملاحظه كردند. آنان وحشتزده از خود پرسيدند: "كدام فرد ستم پيشه به مقدّسات ما چنين كرده است؟"
برخى از آنان گفتند:
"شنيدهايم جوانى به نام ابراهيم به بُتها اهانت مىكند و عادت اوست كه از بُتها عيب جويى كرده و آنها را به باد مسخره گيرد؛ ما تصوّر مىكنيم همين شخص است كه دست به چنين عملى زده است".
خبر تعرّض به بُتها به فرمانروايان رسيد و آنان به نيروهاى خود فرمان دادند تا ابراهيم را براى محاكمه در برابر ديدگان مردم حاضر كنند. آنان كه شنيده بودند وى از بُتها عيبجويى كرده و آنها را تهديد نموده است، مىبايست به اين مطلب گواهى دهند.
هنگامى كه ابراهيم(ع) را حاضر كردند، سران حكومت از او پرسيدند:
"اى ابراهيم، آيا تو با خدايان ما چنين كردى؟"
آن حضرت احساس كرد فرصت مناسبى براى او پيش آمده تا به اهداف و واقعيتى كه مىخواست قوم او بدان اعتراف كنند، دست يابد. از اين رو با شيوهاى حكيمانه پرسش آنها را چنين پاسخ گفت:
"شكننده بُتها، بُتِ بزرگ آنهاست و ساير بُتها گواه بر كار آن هستند" و ادامه داد:
"اگر سخن مىگويند ماجرا را از آنها جويا شويد. بُت بزرگ خشمگين شده كه چرا شما مردم بُتهاى كوچك را مىپرستيد در صورتى كه آن بُت، بزرگتر از آنهاست و به همين دليل آنها را شكسته است".
مردم به طور ناخودآگاه، در ورطه لغزش و اشتباهى كه ابراهيم(ع) آنها را به اعتراف بدان ناگزير ساخت، گرفتار آمدند. برخى از آنها به بعضى ديگر مىگفتند:
"شما با پرستش معبودهايى كه قادر بر سخن گفتن نيستند و نيز متّهم ساختن ابراهيم، برخود ستم روا داشتهايد".
ولى پس از آن ، حقيقت را دريافتند و از شرم سرافكنده شدند و يك بار ديگر به بحث و مناقشه با ابراهيم(ع) پرداختند و گفتند:
"تو كه مىدانى اين بُتها سخن نمىگويند، پس چرا از ما مىخواهى از آنها بپرسيم؟"
اينجا بود كه دليل و برهان ابراهيم(ع) در گوش آنان طنين افكند و با اين سخن رسا، زبان آنها را از سخن گفتن باز داشت:
«أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ (66) أُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ(67)
سوره مباركه انبياء ، آيات 66 و 67
آيا به جاى خدا چيزهايى را كه به شما سود و زيانى نمىرسانند، مىپرستيد(66)افّ بر شما و معبودانى كه به جاى خدا مىپرستيد. آيا انديشه نمىكنيد(67)».
اين آيه شريفه، پستى و بى مقدارى افرادى را كه براى بُتها احترام قائل شده و به جاى خدا آنها را مىپرستند، به مردم هر عصر و زمانى گوشزد مىكند.
ولى زمانى كه جهل و نادانى در دلها ريشه دوانيد و تعصب كوركورانه بر قلبها حاكم شد، قدرت داورى را كاهش مىدهد. به همين سبب قوم ابراهيم هنگامى كه احساس شكست و رسوايى كردند و از سويى هيچ دليل و برهانى هم نداشتند، از بحث و مناقشه صرف نظر كرده و براى سرپوش گذاشتن بر رسوايى خود، به زور متوسل شدند و او را محكوم به مرگ با آتش كردند، ولى خداوند با قدرت خويش او را از آتش رهايى بخشيد وبه آتش فرمان داد:
« قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ (69)
(سرانجام او را به آتش افكندند ، ولى ما) گفتيم: اى آتش! بر ابراهيم سرد و سالم باش(69)».
خداى متعال فرمود:
«قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ (61) قالُوا أَأَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ (62) قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْأَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُونَ (64) ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ (65) قالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ(66) أُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ (67) قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (68) قُلْنا يا نارُ كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ(69)
سوره مباركه انبياء، آيات 61 - 69
گفتند: او را در برابر ديدگان مردم حاضركنيد شايد آنها [به كارهاى او] گواهى دهند(61)گفتند: اى ابراهيم! آيا تو با خدايان ما چنين كردى؟ (62)وى گفت: اين كار ِبُت بزرگ است، اگر سخن مىگويند از آنها بپرسيد؟(63)آنان در انديشه فرو رفتند و گفتند: شما به خود ستم كرديد (64)و آنگاه سرافكنده شدند و [گفتند] تو مىدانستى كه اينها سخن نمىگويند(65)گفت: آيا به جاى خدا چيزى را كه به شما سود و زيانى نمىرساند، مىپرستيد؟(66) اُف بر شما و بر آنچه به جاى خدا پرستش مىكنيد. آيا [در كار خود] نمىانديشيد؟ (67)گفتند: او را در آتش بسوزانيد و بدينوسيله خدايانتان را يارى كنيد، اگر انجام دهنده اين كاريد (68)و ما گفتيم: اى آتش! بر ابراهيم گلستان شو (69)».
«فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ(94)قالَ أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ(95)وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَما تَعْمَلُونَ(96)قالُوا ابْنُوالَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِى الجَحِيمِ(97)فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الأَسْفَلِينَ(98)
سوره مباركه صافات، آيات 94- 98
چون به سرعت به سمت او رفتند(94)وى گفت: آيا آنچه را خود مىتراشيد پرستش مىكنيد؟(95)خداوند شما و آنچه را مىسازيد آفريده است(96)گفتند: جايگاهى برايش بسازيد و او را در آتش افكنيد(97)در حق او به مكر و حيله متوسل شدند و ما آنها را خوار گردانيديم(98)».
ادامه دارد ..
به نام خداوند بخشنده مهربان
مقدمه :
ابراهيم(ع) نزد پيروان اديان سهگانه "يهود ، مسيحيت و اسلام" داراى جايگاهى والاست. نام او پيوسته همراه با احترام و قداست و شكوه و جلال برده مىشود. وى از پيامبران اولوالعزم الهى بوده و در راه دعوت به پرستش خدا و يگانگى او و راه عقيدهاى كه بدان ايمان آورده بود، تلاش و مبارزه كرد.
سراسر زندگى آن حضرت ، كوشش و فداكارى در راه پروردگار خود بود. وى از جنبه اخلاص و فداكارى در راه عشق به خدا، الگويى زنده براى همه آيندگان بود. چنانكه جايگاه والا و برجسته آن حضرت، نهفته در مقام ابوالأنبيايى وى بود و آن چنان است كه هيچ كس بدان پايه نمىرسد .
"هر كتاب آسمانى كه بر هر يك از پيامبران ِ پس از ابراهيم(ع) نازل مىشد، آن پيامبر از نسل و يا از پيروان آن حضرت بود".( ابن كثير، البدايه والنهايه، جلد1، صفحه167)
حضرت ابراهيم(ع) دو پسر به نامهاى "اسماعيل" و "اسحاق" داشت كه خداوند آنها را به پيامبرى برگزيد. نسب شناسان بر اين عقيدهاند كه نسب رسول خدا(ص) به "عدنان بن أدد" مىرسد و نسب "عدنان" به "اسماعيل بن ابراهيم" ختم مىشود.( تاريخ طبرى، جلد 1، صفحه221 )
قرآن، حضرت ابراهيم(ع) را "پدر اعـراب" خوانده، آنجا كه خداى سبحـان مؤمنين عرب را مـورد خطاب قرار داده و مىفرمايد:
«وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمّاكُمُ المُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ (78)
سوره مباركه حج، آيه 78
خداوند در دين بر شما مشقّت و رنج ننهاده [و آيين اسلام] مانند آيين پدرتان ابراهيم است. هم او شما را قبلاً مسلمان ناميد » .
اما "اسحاق"، داراى فرزندى به نام "يعقوب" شد كه لقب او "اسرائيل" است و ساير نسلهاى بنىاسرائيل، منتسب به او هستند كه در ميان آنها بسيارى از پيامبران وجود دارند كه آخرين اينان حضرت عيسى(ع) است.
آنگونه كه انجيل بيان كرده، عيسى(ع) به پيروان خود فرمود:
« إبراهيمُ أبُوكم اِبتَهَجَ حتّى يَرى يَومي فَرأى وَ فَرِحَ : ابراهيم پدر شماست، او مسرور بود كه امروزِ مرا ببيند و ديد و شادمان گشت . ( انجيل يوحنا، 8، 56 ) ».
قرآن كريم از ابراهيم(ع) به عنوان پدر پيامبرانى كه پس از او آمدند، ياد كردهاست آنجا كه فرمود:
«وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ كُلّاً هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ و َيُوسُفَ وَ موُسى وَ هرُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ (84) وَ َزَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصّالِحِينَ (85) وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَكُلّاً فَضَّلْنا عَلىَ العالَمِينَ (86)
سوره مباركه انعام ، آيات 84 - 86
و ما به ابراهيم ، اسحاق و يعقوب را عطا كرديم و همه را به راه راست رهنمون شديم و نوح را نيز پيش از ابراهيم و نيز فرزندانش داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون را هدايت كرديم و اين چنين نكوكاران را پاداش خواهيم داد(84) زكريّا و يحيى و عيسى و الياس همه از نيكوكارانند(85) و نيز اسماعيل و يسع و يونس و لوط از نيكان بوده و همه آنها را بر جهانيان برترى داديم(86) ».
از اين آيه شريفه روشن مىگردد كه ابراهيم(ع) نياى يهوديان و مسيحيان و مسلمانان است و پيامبران اين اديان سهگانه از حيث نسب از يك تبار بوده و يك هدف را دنبال مىكردهاند و آن عبارت بوده از :
عمل به دستورات الهى كه بر آنها فرو فرستاده شده و قبل از هر چيز دستوراتى كه به پرستش خداى يگانه دعوت مىكرده است.
اگر بين آنچه در "سفر پيدايش" تورات آمده و بين آنچه باستانشناسان كشف كردهاند، مقايسه كنيم، به دست مىآيد كه دوران حضرت ابراهيم(ع) - چنانكه ساليانى قبل چنين تصوّر مىرفت - به هزاره دوم قبل از ميلاد مسيح(ع) برنمىگردد، بلكه به قرن نوزدهم و يا بهتر بگوييم به قرن هفدهم [قبل از ميلاد] برمىگردد.
شهر "اوركلدانى" محل پرورش و نشو و نماى ابراهيم(ع)بود كه امروزه به "مُغير" معروف است و بين نهرهاى دجله و فرات در دشت سمت جنوب واقع شده است.
طبق آنچه از "سفر پيدايش" برمىآيد، ابراهيم(ع) با پدرش به نزديكى شهر "حاران" در دورترين نقطه غربى بين النهرين كوچ كردند.
منابع تاريخى عربى مانند "تاريخ طبرى"، زادگاه ابراهيم(ع) را شهر "بابِل" مىداند. ياقوت حَمَوى در كتاب "معجم البلدان ، بابل" ، سرزمين بابِل را اين گونه توصيف مىكند كه بين دجله و فرات واقع شده و همان منطقهاى است كه به آن "سواد" گفته مىشود.
ولادت ابراهيم(ع) نيز در دوران "نمرود بن كنعان بن كوش" بوده است. تاريخ ، ثابت كرده زمانى كه ابراهيم(ع) در عراق مىزيست، در عراق تمدن بابِل، حكمفرما بودهاست.
مردوك !
بابِليان، خدايان زيادى داشتند.به اين ترتيب كه هر شهرى خدايى داشت كه نگاهبان آن بود، و شهرهاى بزرگ و روستاها، خدايان كوچك ترى داشتند كه آنها را پرستيده و بدانان اظهار علاقه مىكردند. هر چند به طور رسمى، همه در مقابل خداى بزرگترشان كُرنِش مىكردند، ولى پس از آنكه روشن شد خدايان كوچك، جلوه و يا صفات خدايانِ بزرگترند، رفته رفته تعداد خدايان اندك شد و بدين سان "مردوك" عنوان خداى بابِل را، كه بزرگِ خدايان بابِل بود، گرفت.
آغاز دعوت ابراهيم (ع)
ما پيش از اين ابراهيم را كاملاً به رشد و كمال خود رسانيديم و به شايستگى او بر اين مقام آگاهى داشتيم (51) هنگامى كه به پدر (عمويش) و قوم خود گفت: اين مجسّمههاى بىروح و بُتهاى بىاثر چيست كه شما خود را در اسارت پرستش آنها قرار دادهايد (52) به ابراهيم پاسخ دادند: پدرانمــان اين بُتها را مىپرستيدند (53) ابـراهيـم گفت:شمـا و پدرانتــان سخت در گمراهى هستيد (۵۴) آنها به ابراهيم گفتند: آيا تو دليلى بر حقانيّت خود دارى يا ما را به بازى گرفتهاى؟ (55) وى پاسخ داد: خداى شما، همان خدايى است كه آفريننده زمين و آسمان است و من گواه براين امر هستم (56) ».
گفت:آيـــا ديديد (ايـن) چيزهــايى را كـــه پيوستـه پرستش مىكـرديـد (75)شمــا و پـدران پيــشين شمـا (۷۶) همه آنها دشمن من هستند ]و من دشمن آنها[، مگر پروردگار عالميان(77) همان كسى كه مرا آفريد، و پيوسته راهنمائيم مىكند(78)و كسى كه مرا غذا مىدهد و سيراب مىنمايد (79) و هنگامى كه بيمار شوم مرا شفا مىدهد(80)و كسى كه مرا مىميراند و سپس زنده مىكند (81) و كسى كه اميد دارم گناهم را در روز جزا ببخشد(82)».
اين عبارات نمودار ايمان ابراهيم است.ايمانى كه هر عضوى از اعضايش را تسليم خداى خويش ساخته است.ايمانى كه غم و اندوه را از دل زدوده و آرامش دل و سعادت را بدان ارزانى مىدارد. ايمانى كه دل را از تسليم شدن به خرافات و پناه بردن به اوهام رهايى مىبخشد. بنابراين، جز خدا - كه پروردگار جهانيان است- كسى روزى دهنده و شفا بخش و ميراننده و زنده كننده و بخشاينده گناهان نيست.
ادامه دارد ..
خانهها و خدايان ثموديان
قرآن كريم محل سكونت ثموديان را مشخص نكرده و تنها از آيه شريفه (9) سوره مباركه فجر كه مي فرمايد :
« وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالوادِ (9)
سوره مباركه فجر – آيه 9
و قوم ثمود كه صخرههاى عظيم را از ]كنار[ درّه مىبريدند ]و از آن خانه و كاخ مىساختند[ (9) » .
برمىآيد كه خانههاى آنان در مناطق كوهستانى و يا تپههاى سنگى قرار داشته است و كلمه "واد" در اين آيه، همان "وادى القرى" است. بنابراين، جايگاه ثموديان در اين مكانها بوده است و بيشتر وقايعنگاران، منطقه "الحجر" را به عنوان مكانى كه محل ثموديان در آن بوده است، معيّن كردهاند و گفتهاند كه در آنجا چاهى به نام "بئرهود" بوده كه رسولاكرم(ص) در غزوه تبوك ، همراه يارانش در آنجا فرود آمد و اصحاب خويش را از خوردن آب آن و ورود به خانههاى آن سامان منع كرد.
قوم ثمود، بت پرست بوده و بتهاى زيادى از جمله :"ودّ ، جد – هد ، شمس ، مناف ، منات ، لات" را مىپرستيدند.
خداوند پيامبر خود صالح را به سوى قوم ثمود فرستاد تا آنها را به پرستش او و ترك بتپرستى دعوت كند. اين پيامبر بدانان مىگفت:
"اى قوم!خداى يگانه را بپرستيد و كسى را شريك او قرار ندهيد. هم اوست كه شما را از خاك آفريد و به آبادانى آن واداشت و اسباب عمران و آبادى را برايتان فراهم ساخت. بنابراين، حال كه خداوند اين لطف بزرگ را در حق شما نموده، شايسته است كه شما نيز نسبت به گناهانى كه انجام دادهايد، از پيشگاه او آمرزش خواسته و به نزدش توبه كنيد.زيرا خداوند به شما نزديك است، و اگر مؤمنى اخلاص در دعا داشته باشد، خداوند دعاى او را مستجاب خواهد كرد ".
« وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الأَرضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّى قَرِيبٌ مُجِيبٌ (61)
سوره مباركه هود، آيه 61
و به سوى ثموديان برادرشان صالح را فرستاديم. او گفت: اى قوم، خدا را بپرستيد، معبودى جز او نداريد، وى شما را از زمين آفريد و شما را به آبادانى آن وا داشت، بنابراين از او آمرزش بخواهيد و به نزدش توبه كنيد. پروردگارم به شما نزديك بوده و دعايتان را مستجاب خواهد كرد.»
قوم ثمود، پيامبرى را كه از سوى خدا برايشان فرستاده شده بود، تكذيب كردند و پذيراى دعوتِ وى براى پرستشِ خدا و يگانگى او نشدند. با اين كه او پيامبرى درستكار بود و براى انجام رسالتِ خويش مزد و پاداشى نمىخواست.
يكى از عاداتِ ثموديان، زيادهروى در لذّات مادّى، چون خوردن و آشاميدن و بناى ساختمانهاى مجلّل بود.پيامبرشان حضرت صالح(ع) آنها را بر اين كارشان نكوهش كرد و فرمود:
" آيا شما تصوّر مىكنيد خداوند شما را در لذّتهايى كه از اين نعمتها مىبريد، به حال خود رها ساخته و خويشتن را از عذاب الهى مصون مىدانيد؟ چرا هرگونه كه خود مىخواهيد از باغ و بستانها و چشمهساران و كشتزارها و خرماى شيرين و تازه بهره مىبريد و از كوه براى خود خانههايى مىتراشيد كه در آن آسوده خاطر زندگى كرده و از آنها لذّت ببريد، ولى خدا را براين نعمتهاى فراوان سپاس نمىگوييد؟ از خدا بترسيد و رهنمودهايم را گردن نهيد و از اسرافكارانى كه با كُفران و ناسپاسى و گناه، برخويشتن اسراف روا مىدارند و زمين را به فساد كشيده و بويى از درستكارى نبردهاند فرمان نبريد".
«كَذَّبَتْ ثَمُودُ المُرْسَلِينَ (141) إِذ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صالِحٌ أَلا تَتَّقُونَ (142) إِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ (143) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ (144) وَما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِىَ إِلّا عَلى رَبِّ العالَمِينَ (145) أَتُتْرَكُونَ فِى ما ههُنا آمِنِينَ (146) فِى جَنّاتٍ وَعُيُونٍ (147) وَزُرُوعٍ وَنَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ (148) وَتَنْحِتُونَ مِنَ الجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ (149) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ (150) وَلا تُطِيعُوا أَمْرَ المُسْرِفِينَ (151) الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِى الأَرْضِ وَلا يُصْلِحُونَ (152)
سوره مباركه شعراء، آيات 141 - 152
قوم ثمود رسولان (خدا) را تكذيب كردند (141) هنگامى كه صالح به آنان گفت: آيا تقوا پيشه نمىكنيد (142) من براى شما پيامبرى امين هستم (143) پس تقواى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد (144) من در برابر اين دعوت، اجر و پاداشى از شما نمىطلبم . اجر من تنها بر پروردگار عالميان است (145) آيا شما تصوّر مىكنيد هميشه در نهايت امنيت در نعمتهايى كه اينجاست مىمانيد (146) در اين باغها و چشمهها (147)در اين زراعتها و نخل هايى كه ميوه هايش شيرين و رسيده است (148) و از كوهها خانههايى مىتراشيد و در آن به عيــش ونـــوشمىپردازيد (149) پس از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد (150) و فرمان مسرفان را اطاعت نكنيد (151) همانها كه در زمين فساد مىكنند و اصلاح نمىكنند (152) » .
از جمله مطالبى كه حضرت صالح(ع) بدانها مىفرمود اين بود كه:
«وَاذكُرُوا إِذ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْبَعْدِ عادٍ وَبَوَّأَكُمْ فِى الأَرضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَتَنْحِتُونَ الجِبالَ بُيُوتاً فَاذكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَلا تَعْثَوْا فِى الأَرضِ مُفْسِدِينَ (74)
سوره مباركه أعراف، آيه 74
ياد آوريد آنگاه كه خداوند شما را پس از قوم عاد جانشين قرار داد و در زمين جاي گزينتان ساخت تا از هموارىهاى آن براى ساختن كاخها استفاده كنيد و از كوه براى خود خانههايى بتراشيد، بنابراين، نعمتهاى خدا را ياد آوريد و در زمين فساد و تباهى نكنيد».
ثموديان در پى معجزه
قوم ثمود، پند و اندرز حضرت صالح(ع) را نپذيرفتند و آن گونه كه وى آنها را راهنمايى كرد، راه راست را نپيمودند، بلكه او را به هذيان گويى متهم ساختند و گفتند:
"جادو بر عقل و خِرَدش مستولى شده و بدو چنان وانمود كرده كه فرستاده خداست".
آنان ازحضرت خواستند معجزهاى بياورد تا دليل بر حقّانيت پيامبرى او در نزد خدا باشد. از اين رو خداوند ماده شترى را كه به صورت غير عادى آفريد، برايشان فرستاد و بدانها دستور داد تا به آن شتر آسيبى نرسانند. نه آزار و اذيّت شود و نه آن را رَمْ دهند و نه وسيله سوارى قرار گيرد و نه ذِبح شود. خداوند آب آشاميدن آن را در روز معيّن قرار داد و استفاده مردم را از آب، در روز ديگر مقرّر فرمود و در صورت آسيب رساندنِ به آن شتر، آنها را به عذاب الهى تهديد كرد و سلامت آنان را در گروي سلامت آن شتر قرار داد:
« قالُوا إِنَّما أَنْتَ مِنَ المُسَحَّرِينَ (153) ما أَنْتَ إِلّا بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقِينَ (154) قالَ هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَلَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ (155) وَلاتَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَظِيمٍ (156)
سوره مباركه شعراء ، آيات 153 - 156
گفتند:]اى صالح![ تو از افسون شدگانى ]و عقل خود را از دست دادهاى[ (153) تو فقط بشرى همچون مايي. اگر راست مىگويى آيت و نشانهاى بياور (154) گفت: اين ناقهاى است ]كه آيت الهى است[براى او سهمى]از آب قريه[ و براى شما سهم روز معينى است (155) كمترين آزارى به آن نرسانيد، كه عذاب ، روزى بزرگ شما را فرا خواهد گرفت(156) ».
همچنين خداى متعال فرمود:
« إِنّا مُرْسِلُواْ النّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ (27) وَنَبِّئْهُمْ أَنَّ الماءَ قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ كُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ (28)
سوره مباركه قمر ، آيات 27 - 28
ما اين شتر را براى آزمايش آنها فرستاديم، مراقب آنان باش و صبر پيشه كن (27) و آنها را آگاه ساز كه آب ميان آنان و اين شتر تقسيم شده و هر كدام روز مشخصى براى آشاميدن دارند (28) ».
اين شتر مدتى ميان آنان بود و از گياهان زمين تغذيه مىكرد و براى آشاميدنِ آب ، يك روز مىرفت و روز ديگر از خوردن آب باز مىايستاد.
ترديدى نبود كه اين حالت عده زيادى از قوم صالح را به خود جذب كرده بود، چرا كه آنها وجود اين شتر را نشانهاى به صدق نبوّت و پيامبرى حضرت صالح مىدانستند.
اما اين كار، طبقهاشراف را به وحشت انداخت و آنها بر نابودى دولت خويش و سپرى شدن قدرت و شوكتِ خود، بيمناك شدند.
به همين دليل براى نابودى شتر نقشهاى كشيدند و در قبالِ حضرت صالح(ع) و همراهان مؤمن وى موضعى خصمانه و كينه توزانه گرفتند.
صالح(ع) متوجه نقشه آنان گرديد و به آنها فرمود:
"اى قوم! چرا پيش از توبه، براى رسيدن عذابى كه به شما وعده داده شده شتاب مىكنيد؟ آيا از پروردگار خويش آمرزش نخواستيد تا شما را مورد رحمت و لطف خود قرار دهد ؟"
ولى قوم او در پاسخش گفتند:
"ما ،تو و گروندگانِ همراهت را به فال بد مىگيريم، زيرا پس از آنكه تو رسالت خود را براى ما آوردى، قحطى و خشكسالى دامنگير ما شد".
صالح(ع) بدانها گفت:
"هيچ گونه چيزى كه از آن فال بد گرفته شود وجود ندارد. اسباب و علل خير و شر تنها در دست خداوند است و او با اين قحطى و خشكسالى كه در آن هستيد، شما را در بوته آزمايش و امتحان قرار داده تا شايد به خدا ايمان آوريد".
« قالَ يا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الحَسَنَةِ لَوْلا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (46) قالُوا اطَّيَّرْنا بِكَ وَبِمَنْ مَعَكَ قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ (47)
سوره مباركه نمل ، آيات 46 - 47
گفت: اى قوم! چرا شما قبل از كار نيك، شتاب به گناه داريد؟ چرا از خدا آمرزش نخواستيد تا شايد مورد لطف او قرار گيريد؟ (46) گفتند: ما تو و همراهانت را به فال بد مىگيريم. وى گفت: فال بدِ شما نزد خداست، بلكه شما مردمى هستيد كه مورد آزمايش قرار گرفتهايد (47)».
اشراف متكبّر، مؤمنان را بر ايمانشان مورد نكوهش قرار مىدادند، ولى مطمئن شدند مؤمنانى كه از ديدگاه آنان خوار و ناتوان شمرده شدند، كسانىاند كه به رسالت حضرت صالح ايمان آوردندهاند.
« قالَ المَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُوا إِنّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ (75) قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنّا بِالَّذِى آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ (76)
سوره مباركه أعراف، آيات 75 - 76
سران قومش كه تكبّر ورزيده بودند، به كسانى كه ناتوان شمرده شده بودند و ايمان آورده بودند، گفتند: آيا مىدانيد كه صالح از نزد پروردگارش فرستاده شده؟ گفتند: ما بدانچه او برايش فرستاده شده ايمان داريم (75) آنان كه كِبر ورزيده بودند گفتند: ما به آنچه شما ايمان آوردهايد كافريم (76) ».
بزرگان و اشراف قوم، وجود اين مؤمنين و ناقه را ميان خود تحمّل نكردند.شايد به اين بهانه كه شترى قوى هيكل است و ديگر چهارپايان را ترسانده و رَمْ مىدهد، يا اينكه هنگام نياز شديد به آب، اين حيوان مانع استفاده آنها از آب است و شايد بدين سبب بيمناك بودند كه به واسطه وجود آن شتر، تعداد گروندگان به خدا افزايش يابد.
شايد بتوان گفت تمام اين جهات، آنها را به كشتن آن ناقه واداشت. با وجود اينكه پيامبر، آمدنِ عذابِ الهى را به آنها هشدار داده بود كه در صورت آسيب رساندن به شتر، به هلاكت خواهند رسيد، ولى آنان بىپروا به كشتن شتر اقدام كردند و از پيامبر خود خواستند براى اينكه ثابت كند فرستاده خداست، عذابى كه آنها را بدان تهديد كرده بود، هر چه زودتر بر آنان وارد كند.
حضرت صالح (ع) نيز در برابر اين مبارزهجويى كه آنها در مورد فرمان الهى از خود نشان دادند، بدانها اطلاع داد كه پس از سه روز، عذاب الهى آنان را فرا خواهد گرفت:
« فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ المُرْسَلِينَ (77)
سوره مباركه أعراف ، آيه 77
شتر را پى كردند و از فرمان پروردگار خويش سرپيچى نمودند و گفتند: اى صالح! اگر تو پيامبرى، پس عذابى را كه به ما وعده دادى برايمان بياور(77) ».
« فَقالَ تَمَتَّعُوا فِى دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ (65)
سوره مباركه هود، آيه 65
شتر را كشتند، صالح بدانهاگفت: سه روز در خانههايتان بياساييد، و آن عذاب، وعدهاى راستين است (65) ».
ميان قوم ثمود، نُه نفر [از سران آنها] وجود داشتند كه بيش از ديگران در زمين فساد و تباهى كرده و كفر ورزيده بودند. اين افراد بين خود ، نقشه قتل صالح را كشيده و سوگند ياد كردند كه بر او و خانوادهاش شبيخون زده و به طور نهانى آنها را قتل عام كنند و زمانى كه طرفداران و بستگانش در جستجوى قاتلين برآمده و مطالبه خون او كنند، آنان از اين جرم اظهار بىاطلاعى كنند و با اطمينان بگويند كه وقت كشته شدن او حضور نداشته و در آن دخالت نداشتهاند.
اينان براى كشتن صالح و خانواده او نقشه خود را طراحى كردند، ولى خداوند اراده فرموده بود كه پيامبر خود و خانوادهاش را نجات داده و توطئهگران را از ناحيهاى كه خود نمىدانند، به هلاكت برساند.
« وَكانَ فِى المَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِى الأَرْضِ وَلا يُصْلِحُونَ (48) قالُوا تَقاسَمُوا بِاللَّه لَنُبَيِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ ما شَهِدْنا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَ إِناّ لَصادِقُونَ (49) وَمَكَرُوا مَكْراً وَمَكَرْنا مَكْراً وَهُمْ لايَشْعُرُونَ (50) فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنّا دَمَّرْناهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ (51) فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فِى ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (52)
سوره مباركه نمل، آيات 48 - 52
در آن شهر نُه تن [از سران قبيله] بودند كه در زمين تباهى كرده و گامى در راه اصلاح برنمىداشتند (48) آنان گفتند: هم قسم شويد تا بر او و خانوادهاش شبيخون زنيم و سپس به اولياى او بگوييم كه ما در ماجراى كشتن او حضور نداشتهايم و در گفتار خود صادقانه هم هستيم (49) آنان مكر و حيلهاى كردند و ما نيز حيله و مكرى انجام داديم، در حالى كه آنها نمىدانستند(50) اكنون ببين سرانجام مكر و حيله آنها چه شد. ما آنان و بستگانشان را نابود كرديم (51) و اينها خانههاى خالى و بىصاحب آنهاست كه در اثر ستم آنها ويران گشته است. براى آنان كه دانا و آگاهند در اين ماجرا درسى از عبرت وجود دارد (52) ».
همان گونه كه خداى متعال مىفرمايد ، قوم ثمود توسط صاعقه نابود شدند :
« فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ وَهُمْ يَنظُرُونَ (44)
سوره مباركه الذاريات – آيه 44
آنها از فرمان پروردگارشان سرباز زدند، و صاعقه آنان را فراگرفت در حاليكه ]خيره خيره[ نگاه مىكردند ]بىآنكه قدرت دفاع داشته باشند[ (44) ».
تعبير از صاعقه در قرآن كريم
صاعقه عبارت از جريان الكتريستهاى است كه ميان دو جريان مثبت و منفى برق به وجود مىآيد. بنابراين، اگر ابرى كه داراى الكتريسته مثبت است به زمين نزديك شود، در اثر نزديك شدنِ آن، الكتريسته به وجود آمده و به الكتريسته منفى زمين برخورد مىكند و اين جريانِ مثبت و منفى الكتريسته ، به هر جسمى كه در زمين اصابت كند، اگر درخت يا انسان باشد، آن را طعمه آتش مىكند. سنگ را متلاشى و ساختمان را ويران مىسازد.
ميزان تخريب و انهدام صاعقه، بستگى به مقدار برق و نيروى الكتريسته مثبت و منفى دارد و قرآن نيزگاهى از صاعقه به «رَجفه» و گاهى به «طاغيه» و گاهى به «صيحه» تعبير فرموده است:
« وَأَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُواْ الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُواْ فِي دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ (67)
كسانى را كه ستم كرده بودند، صيحه (آسمانى) فروگرفت و در خانههايشان به روى افتادند و مردند (67) » .
« فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ (5)
اما قوم "ثمود"با عذابى سركش هلاك شدند (5) ».
« فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُواْ فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ (91)
سپس زمين لرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان بصورت اجسادى بىجان در خانههاشان مانده بودند (91) » .
چون صاعقه داراى صدايى مهيب است، از اين رو "صيحه" ناميده شده است و گاهى همراه با لرزش، همانند زلزله است كه دلها در اثر آن به تپش مىافتد و گاهى صاعقه در جايى اتفاق مىافتد و تأثيرش آن مكان را تحت پوشش قرار مىدهد.
تعبيرات گوناگونى كه قرآن كريم از صاعقه ارائه مىدهد، تعبير دقيقى است كه آثار و علل و اسباب و جلوههاى آن را به وصف مىكشد.
پـــايــان
برگرفته از :كتاب "همراه با پيامبران در قرآن"
مرجــع : سـايت تبيـان – كتابخـانه فـارسي
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام ؛
در ماه مبارك رمضان و به نقلي در روز جمعه هشتم ماه ربيع الثاني سال 232 هجري قمري ، "مدينه" حال و هواي ديگري داشت . همه در انتظار درخشيدن نوري بودند تا گلهاي زندگي را در فضاي ظلم گرفته آن سامان ، شادابي بخشد .
در اين روز ، خورشيد تابانِ وجود امام حسن عسكري (ع) قدم به عرصه اين جهان خاكي گذاشت . هم او كه از دامانش نوري ساطع شد تا اميد بخش مظلومان و مستضعفان گيتي شود .
امام حسن عسگري (ع) در طول دوران زندگي ناراحتي هاي بسياري را تحمّل كرد و بيشتر زندگانيش در پايتخت عباسيان شهر "سامرا" سپري شد . به طوري كه تنها دو سال از عمر شريفش گذشته بود كه همراه با پدر بزرگوارشان به "سامرا" پايتخت متوكّل عباسي فراخوانده شدند و از آن پس در آن شهر ساكن گرديدند .
نام ، كنیه و القاب
اسم شريف آن حضرت حسن ، كنيه اش ابو محمّد و القابش :"الزكي، الصامت ، الهادي ، الرفيق ، النقي و العسگري" است .
در "مناقب ابن شهر آشوب" آمده است كه :
امام حسن و پدر و جدّش همگي در زمان خود به "ابن الرضا" معروف بوده اند و چون آن حضرت و پدر بزرگوارش امام هادي (ع) در "سامرا" و در محله "عسگر" سكونت داشتند ، آن حضرت را "عسگري" مي گويند ."عسگر" يعني "لشكر و سپاه نظامي".
نام مبارك مادر گرامي اش "حديثه" بود . البته نام مادر حضرت را "سوسن، سليل و اسماء" نيز گفته اند .
پدر
پدر گرامي اش امام هادي (ع) بود .
امام حسن عسگري (ع) امامت را پس از به شهادت رسيدن پدر گراميشان به عهده گرفت ، درحاليكه 22 سال از عمر شريفش مي گذشت .
ميلاد با سعادت اين امام بزرگوار بر همه دوستدارانش مبارك باد .
بِسْمِ اللّهِ الرًّحْمَن ِالرَّحيِمْ
إنَّ اللهَ تَبارَكَ وَ تَعالى بَيَّنَ حُجَّتَهُ مِنْ سائِرِ خَلْقِهِ بِكُلِّ شَىْء، وَ يُعْطِيهِ اللُّغاتِ، وَمَعْرِفَةَ الاْنْسابِ وَالاْجالِ وَالْحَوادِثِ، وَلَوْلا ذلِكَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَ الْحُجَّةِ وَالْمَحْجُوحِ فَرْقٌ.
همانا خداوند متعال، حجّت و خليفه خود را براى بندگانش الگو و دليلى روشن قرار داد، همچنين خداوند حجّت خود را ممتاز گرداند و به تمام لغت ها و اصطلاحات قبائل و اقوام آشنا ساخت و انساب همه را مى شناسد و از نهايت عمر انسان ها و موجودات و نيز جريان و حادثه ها آگاهى كامل دارد و چنانچه اين امتياز وجود نمى داشت، بين حجّت خدا و بين ديگران فرقى نبود.
عَلامَةُ الاْيمانِ خَمْسٌ :
التَّخَتُّمُ بِالْيَمينِ، وَ صَلاةُ الإحْدى وَ خَمْسينَ، وَالْجَهْرُ بِبِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم، وَ تَعْفيرُ الْجَبين، وَ زِيارَةُ الاْرْبَعينَ.
علامت و نشانه ايمان پنج چيز است:
انگشتر به دست راست داشتن، خواندن پنجاه و يك ركعت نماز (واجب و مستحب)، خواندن «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّّحِيم» را (در نماز ظهر و عصر) با صداى بلند، پيشانى را (در حال سجده) روى خاك نهادن، زيارت اربعين امام حسين(ع) انجام دادن.
لَيْسَتِ الْعِبادَةُ كَثْرَةُ الصّيامِ وَالصَّلاةِ، وَ إنَّمَا الْعِبادَةُ كَثْرَةُ التَّفَكُّرِ في أمْرِ اللهِ.
عبادت در زياد انجام دادن نماز و روزه نيست، بلكه عبادت با تفكّر و انديشه در قدرت بى منتهاى خداوند در امور مختلف مى باشد.
خَصْلَتانِ لَيْسَ فَوْقَهُما شَىْءٌ : الاْيمانُ بِاللهِ، وَنَفْعُ الاْخْوانِ.
دو خصلت و حالتى كه والاتر از آن دو چيز نمى باشد عبارتند از : ايمان و اعتقاد به خداوند، نفع رساندن به دوستان و آشنايان.
قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً، مُؤْمِنُهُمْ وَ مُخالِفُهُمْ، أمَّا الْمُؤْمِنُونَ فَيَبْسِطُ لَهُمْ وَجْهَهُ، وَ أمَّا الْمُخالِفُونَ فَيُكَلِّمُهُمْ بِالْمُداراةِ لاِجْتِذابِهِمْ إلَى الاْيِمانِ.
با دوست و دشمن خوش گفتار و خوش برخورد باشيد، امّا با دوستان مؤمن به عنوان يك وظيفه كه بايد هميشه نسبت به يكديگر با چهره اى شاداب برخورد نمايند، امّا نسبت به مخالفين به جهت مدارا و جذب به اسلام و احكام آن.
اللِّحاقُ بِمَنْ تَرْجُو خَيْرٌ مِنَ المُقامِ مَعَ مَنْ لا تَأْمَّنُ شَرَّهُ.
تداوم دوستى و معاشرت با كسى كه احتمال دارد سودى برايت داشته باشد، بهتر است از كسى كه محتمل است شرّ (جانى، مالى، دينى و... (برايت داشته باشد.
إيّاكَ وَ الاْذاعَةَ وَ طَلَبَ الرِّئاسَةِ، فَإنَّهُما يَدْعُوانِ إلَى الْهَلَكَةِ.
مواظب باش از اينكه بخواهى شايعه و سخن پراكنى نمائى و يا اينكه بخواهى دنبال مقام و رياست باشى و تشنه آن گردى، چون هر دوى آنها انسان را هلاك خواهد نمود.
إنَّ مُداراةَ أَعْداءِاللهِ مِنْ أفْضَلِ صَدَقَةِ الْمَرْءِ عَلى نَفْسِهِ و إخْوانِهِ .
مدارا و سازش با دشمنان خدا ( و دشمنان اهل بيت (ع) در حال تقيّه ) بهتر است از هر نوع صدقه اى كه انسان براى خود بپردازد.
حُسْنُ الصُّورَةِ جَمالٌ ظاهِرٌ، وَ حُسْنُ الْعَقْلِ جَمالٌ باطِنٌ.
نيكوئى شكل و قيافه، يك نوع زيبائى و جمال در ظاهر انسان پديدار است و نيكو بودن عقل و درايت، يك نوع زيبائى و جمال درونى انسان مى باشد.
مَنْ وَعَظَ أخاهُ سِرّاً فَقَدْ زانَهُ، وَمَنْ وَعَظَهُ عَلانِيَةً فَقَدْ شانَهُ.
هركس دوست و برادر خود را محرمانه موعظه كند، او را زينت بخشيده ، و چنانچه علنى باشد سبب ننگ و تضعيف او گشته است.
مَنْ لَمْ يَتَّقِ وُجُوهَ النّاسِ لَمْ يَتَّقِ اللهَ.
كسي كه در مقابل مردم بى باك باشد و رعايت مسائل اخلاقى و حقوق مردم را نكند، تقواى الهى را نيز رعايت نمى كند.
ما أقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أنْ تَكُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ.
قبيح ترين و زشت ترين حالت و خصلت براى مؤمن آن حالتى است كه داراى آرزويي باشد كه سبب ذلّت و خوارى او گردد.
خَيْرُ إخْوانِكَ مَنْ نَسَبَ ذَنْبَكَ إلَيْهِ.
بهترين دوست و برادر، آن فردي است كه خطاهاى تو را به عهده گيرد و خود را مقصّر بداند.
ما تَرَكَ الْحَقَّ عَزيزٌ إلاّ ذَلَّ، وَلا أخَذَ بِهِ ذَليلٌ إلاّ عَزَّ.
حقّ و حقيقت را هيچ صاحب مقام و عزيزى ترك و رها نكرد مگر آنكه ذليل و خوار گرديد، همچنين هيچ شخصى حقّ را به اجراء در نياورد مگر آنكه عزيز و سربلند شده است.
مِنَ الْفَواقِرِ الّتى تَقْصِمُ الظَّهْرَ جارٌ إنْ رأى حَسَنَةً أطْفَأها وَ إنْ رَأى سَيِّئَةً أفْشاها.
يكى از مصائب و ناراحتى هاى كمرشكن، همسايه اى است كه اگر به او احسان و خدمتى شود آن را پنهان و مخفى دارد و اگر ناراحتى و اذيّتى متوجّه اش گردد آن را علنى و آشكار سازد.
لِشيعَتِهِ:
أوُصيكُمْ بِتَقْوَى اللهِ وَالْوَرَعِ فى دينِكُمْ وَالاْجْتِهادِ لِلّهِ، وَ صِدْقِ الْحَديثِ، وَأداءِ الاْمانَةِ إلى مَنِ ائْتَمَنَكِمْ مِنْ بِرٍّ أوْ فاجِر، وِطُولِ السُّجُودِ، وَحُسْنِ الْجَوارِ.